عضويت سريع

شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
رمز عبور:
تايپ مجدد:

کد امنیتی

 

مترجم سایت

 

دیکشنری لغات

 

پیام کوتاه

ارشيو پيغام کوتاه   

 

داستان جامعه شناختي

قسمت اول:

دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا

 

همه چيز از آنجا شروع شد كه نمره آمار در علوم اجتماعي م و « صفر » شدم. حسابي حالم گرفته شده بود ، نه از اين كه اين درس و افتادم ، بخاطر اين كه فقط چند صدم تا مشروط نشدن فاصله داشتم و اگه استادش يه لطفي مي كرد و يه نمره بيشتر بهم مي داد يعني « 1 » اونوقت اين ترمم و هم مشروط نمي شدم و در نتيجه سه ترمه نمي شدم و مي تونستم ادامه تحصيل بدم. برا همينم رفتم جلو استادمون و با التماس و خواهش و تمنا بهش گفتم كه اگه ممكنه يه نمره بهم اضافه كنه ، اونم برگه امتهانيم و نشون داد و گفت: آقاي كاركرديان شما روي اين چيزي نوشتين كه من بتونم بهتون نمره بدم ؟ برگه رو نگاه كردم. خدائيش راست مي گفت ، قسمت تشريحي هاش كه سفيد سفيد بود ، مثل اين كه اصلا ازش استفاده نكرده باشن ، تستي هاش رو هم كه با خدا با هم نشستيم حل كرديم ، يادمه هي ازش مي پرسيدم اين سوال چي شه ؟ خب حالا اينو بگو ؟ و اونم كلش و آورده بود جلو رو برگم و به سوالها خيره شده بود و هي مي گفت: نمي دونم ، نمي دونم
 



 

… . آخرش بهش گفتم: برو بابا ، خودم تنهايي بهتر حل مي كنم. فكر كنم يه كم دلخور شد چون همينطور كنارم نشسته بود و هيچي نمي گفت. آخر جلسه وقتي برگه رو دادم و مي خواستم برم بيرون گفت: مي بخشي كه نتونستم كمكت كنم راستش … . چيزي نگفتم ، چون با خودم فكر كردم حداقل يكي دو روز بايد باهاش قهر باشم ، خدا اگه اين موقع ها بدرد نخوره ، پس كي مي خواد بدرد بخوره !


 

خلاصه رو به استاد كردم و به شوخي گفتم: خب براي تميزيش نمره بدين. بدجوري نگام كرد ، فهميدم كه مثل هميشه بي موقع شوخي كردم. در همين وقت استاد نظريه هامان كه آنطرفتر نشسته بود و هميشه هم در حال و هواي كاركردگرايي سير مي كرد ( حتي يكبار هم براي رابرت مرتن شعر گفته بود ) گفت: « آقاي كاركرديان ، شما بايد در نظر داشته باشيد كه در موقعيت كنوني شما تنها يك كنشگر ساده هستيد و در مقابل سيستم پيچيده دانشگاه كاري از پيش نمي بريد و از آنجا كه نگاه كاركردگرايانه به انسان قابليت پيش بيني مي دهد ، مطمئن هستم كه شما در روزهاي آينده در درون اين سيستم جايي نخواهيد داشت ». بعد براي لحظاتي همينطور به من خيره ماند و به يكباره از جا پريد: آه ، يافتم ، كشف كردم ... .

من ، مسئول آموزش و استاد آمارم با هم پرسيديم : چي رو ؟ و او هيجان زده گفت: سيستم! هر سيستمي بايد يك زباله دان داشته باشد ، تا اضافاتش را به « محيط » دفع كند! بعد به سمت من آمد و با دستهايش شانه هايم را محكم گرفت و گفت: تو الان همان زباله اي هستي كه بايد دفع شود. گفتم: دست شما درد نكنه استاد. و او مثل اين كه اصلا حرفم و نشنيده باشه همانطور كه توي اتاق قدم مي زد با خودش زمزمه مي كرد: آره ، اين زباله است … . مسئول آموزش مان هم كه خود را در اين زمينه ها ( و در واقع در همه زمينه ها ) نظريه پرداز مي دانست گفت: نه آقا ، قضيه ايشون بيشتر به نظريه اسپنسر بر مي گرده ، هميشه تو يه گونه حيواني يه عده عقب مونده وجود دارن كه… . استاد نظريه هامان كه هيچوقت تحمل حرف مخالف را نداشت با عصبانيت تمام به سمت او رفت و در حالي كه با انگشت مرا نشان مي داد داد زد: نه آقا ، اشتباه مي كنيد ، اين يك زباله است! و مسئول آموزشمان هم كه مي خواست كم نياورد از جايش بلند شد و بلندتر داد كشيد: نخير آقا ، اين يك عقب مانده است! LOVE و ‎YOU رو فهميدم ، بعدشم فرار كرد و رفت توي كلاس ». بعد آهي مي كشيد و ادامه مي داد: بعد از اون هم رفت آمريكا و من هر چي منتظرش شدم نيومد ، آخرش مجبور شدم با پدربزرگت ازدواج كنم!و باز استادمان داد زد: آيا شما دليلي براي اثبات مدعاتان داريد ؟ و مسئول آموزشمان هم گفت: نخير آقا ، دليلي كه شما بفهميد ، ندارم ، من از طريق شهود به اين نتيجه رسيده ام.

جرو بحث آنها حسابي بالا گرفت و من كه واقعا احساس يك زباله ي عقب مانده بهم دست داده بود و نظام شخصيتي ام كاملا نابود شده بود ، با نااميدي سرم و پايين انداختم و از اتاق خارج شدم. در راه خانه با خودم فكر مي كردم كه استاد نظريه هامان راست مي گفت ، من فقط يك كنشگر ساده هستم و اراده چنداني ندارم ، بعد با خودم فكر كردم كه با پدرم مشورت كنم. اين شد كه با قدمهاي بلندتر و اميدوارانه تر به سوي خانه براه افتادم ...

خانواده ما از چند نسل پيش كه كاركردگرايي در اروپا رايج گشته و به آمريكا رفته بود ، شيفته اين نظريه جامعه شناسي بودند. هم پدربزرگ و مادربزرگم ، در زمان دانشجويي همكلاسي پارسونز بودند ، و يادم هست آنزمانها كه كوچكتر بوديم ، شبهاي زمستان مادربزرگم از غيبت پدربزرگ كه هميشه زود مي رفت و مي خوابيد ، سوء استفاده كرده و ما را دور كرسي جمع مي كرد و از خاطراتش با تالكوت پارسونز مي گفت. از اين كه او خيلي پسر خجالتي ايي بوده ، و از آنجا كه مادربزرگم آنروزها نازترين و دوست داشتني ترين دختر كلاس شان بوده ، هميشه مي خواسته يه جوري با مادربزرگم دوست بشه ، ولي از ابرازش خجالت مي كشيده. و مخصوصا تعريف مي كرد كه: « يه روز قبل از شروع كلاس يه گوشه تنها توي محوطه ايستاده بودم كه يه دفع اون اومد و جلوم وايستاد ، صورتش مثل لبو قرمز شده بود و لبهاش مي لرزيد. بهش گفتم: چي شده تالكوت ؟ چيزي مي خواي بگي ؟ و اون يه چيزايي رو زير لب زمزمه كرد كه من فقط از بين حرفهاش

اين شيفتگي تاريخي در خانواده ما باعث شد كه ما حتي فاميلمان را هم به كاركرديان تغيير دهيم و پدرم كه پسر خلف پدربزرگم بود نام مرا « كاركرد » ، و نام خواهر كوچكم را « نازكاركرد » گذاشت. ساختار و شيوه زندگي ما كاملا بر مبناي اين نظريه بنا شده بود و سلسله مراتب سيبرنتيك در آن به خوبي رعايت مي شد. پدرم در راس اين هرم قرار داشت با بالاترين سطح از اطلاعات و آگاهي ، او براي آنكه هميشه در اين سطح باقي بماند ، مرتب روزنامه مي خواند و جز اخبار تلويزيون به چيز ديگري اهميت نمي داد و بيچاره خواهر كوچكم كه در بالاترين سطح از انرژي قرار داشت و مجبور بود روز و شب در خانه ما كار كند و از زمين شويي گرفته تا رخت شويي ، و شستن ظرفها و جارو كشي همه به عهده او بود. نازكاركرد هميشه آرزو داشت كه هر چه زودتر با يك كنشگر مذكر ، نهاد خانواده را تشكيل دهد تا در آن سيستم نقش بهتري به او محول گردد و رده بندي اش كمي بالاتر برود.

حتي در موقعيتهاي بحراني هم هر كدام از ما با شرح وظايف مرتبط با نقشش آگاه بود. مثلا همين چند روز پيش با خواهرم نشسته بوديم توي اتاق و داشتيم « اسم ، فاميل » بازي مي كرديم كه يهو خواهرم جيغي كشيد و بيهوش شد. تا چند لحظه من همينطور گيج بودم و دور و برم را نگاه مي كردم كه چي شده ؟ كه يه دفعه چشمم به موجودي بس خطرناك و پليد بنام « سوسك » كه گوشه اتاق قرار داشت افتاد. در آن لحظه دقيقا منطبق بر نظريه رفتارگرايي ، بدون اين كه بخواهم به خواهرم كمك كنم ، چهار دست و پايي از اتاق فرار كردم. اما پس از چند لحظه تفكر و تامل ، بر آن شدم كه يك كنش اجتماعي و دلسوزانه داشته باشم بدين معني كه وارد اتاق شدم و جنازه خواهرم را كشان كشان از خط مقدم به پشت جبهه منتقل نمودم. وقتي پدر آمد به تبيين بحران پديد آمده پرداخت و توضيح داد كه يكي از عواملي كه مي تواند سيستم را به نابودي بكشاند نيروهاي خارجي مخرب هستند و در اين لحظه نظام خانوادگي مان گرفتار تهاجم يك عامل خارجي بيگانه و مخرب گرديده است و هر آن ممكن است اين عامل نفوذي تعادل و ساختار سيستم كل خانواده را بهم بزند. پس از اين بيانات روشنگر و آگاهننده ، پدر نقش خود را تمام شده دانست و بقيه كار را به ما محول نمود و رفت كه بخوابد.

پر واضح بود كه در آن لحظه وظيفه نابودي آن دشمن متخاصم تنها به عهده من قرار داشت. منهم خود را به اسلحه اي مرگبار ( يك جارو ) مجهز نمودم و طي عملياتي نفس گير و با تك و پاتك هاي مداوم ( رفتن به اتاق و فرار به بيرون ) موفق شدم او را به عقب نشيني از مواضع خويش وادار كرده و به كوچه ( از پنجره ) رهنمونش سازم.

بهرحال شب ، پس از شام با پدر اين موضوع را در ميان گذاشتم و او هم به شدت از مشروط شدنم عصباني شده بود بلند شد و رفت به « اتاق مخصوص » و نيم ساعتي آنجا بود و وقتي عصبانيتش تخليه شد دوباره پيش مان برگشت. در واقع اين اتاق مخصوص در خانه ما ، خاصيت كاركردي داشت. پدرم معتقد بود كه يك ارگانيسم براي حفظ تعادل نياز دارد كه نيروهايي را كه از درون باعث عدم تعادل مي گردند را به نحوي تخليه كرده و به كنترل خويش بگيرد بهمين لحاظ در خانه اتاقي را با ديوارهاي ضد صوت تعبيه كرده بود كه هر كدام از اعضاء خانواده كه عصباني مي شد و يا دلش مي گرفت و مي خواست گريه كند به آنجا مي رفت و از امكانات آنجا شامل كيسه بوكس ، ديوار براي كوبيدن كله به آن ، انواع ظروف يكبار مصرف براي شكستن ، انواع آدمك رجال سياسي و غير سياسي براي فحش ركيك دادن ( ببخشيد ، اشتباه نشود ، منظورم زمان شاه ملعون و دستپرورده استكبار است ، وبلاگ گروهمان را نبنديد خواهش مي كنم. آينده : آه ، نه ، اوين ... چند سال بعد: بنشينم يك كتاب « انسان در جستجوي معني » بنويسم ! ) ، انواع دستمال كاغذي ، « موي مصنوعي » براي كشيدن ، « صورت مصنوعي » براي ناخن ناخن كردن ، بادبزن و آب قند براي از حال رفتن ، لنگه كفش ( با ته فلزي ) براي درآوردن و ... استفاده كند ، و لحظاتي بعد با لبخندي مليح از آنجا خارج گردد.

پدرم پس از اين كه آرام شد گفت كه سيستم دانشگاه زير نظر سيستم بزرگتري بنام وزرات علوم قرار دارد و بلند شد و به يكي از دوستانش كه نقش برجسته اي در وزارت به عهده داشت تماس گرفت ... ( ادامه دارد ).

 
 



ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 23 آذر ماه، 1389 توسط modir  پرینت

مرتبط باموضوع :

 دغدغه­هاي يك پسر كاركردگرا  [ چهارشنبه، 24 آذر ماه، 1389 ] 58 مشاهده
 داستانهای جامعه شناسی  [ شنبه، 4 دي ماه، 1389 ] 111 مشاهده
 یك داستان جامعه شناختي  [ دوشنبه، 20 مهر ماه، 1388 ] 57 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها


 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب