
|
دغدغههاي يك پسر كاركردگرا: قسمت دوم وسوم صحنه اول (خداحافظي) نهيب پدرم نازكاركرد را بخود آورد كه قرآن وآب را فراموش كرده است. لذا با بيشترين انرژي كه مهمترين كارويژه او بود، بسرعت برق و باد رفت و قرآن را آورد . من هم گوشه چشمي پدرم را كه سخت توي فكر بود ميپاييدم. وقتي پدر توي فكر بود سيبيل كلفتش را ميجويد و اين براي خانواده سيبرنتيكي ما به معناي هنگ كردن بخش نرم افزاري اين نظام بود .من براي آنكه از اضطرابم كم كرده باشم و نظام شخصيتيم دچار عدم تعادل نشود خودم را براي بابام شكلات كردم و گفتم ابوي جان به چي فكر ميكنيد؟ بابام سري بالا كرد و به من خيره نگاه كرد و با لحظه اي مكث گفت من اشتباه كردم. در تاريخ زندگي خانوادگي ما كم پيش ميآمد كه نظام فرهنگي خانواده ما ( يعني بابا) اقرار به اشتباه بكند. با شگفتي و البته خوشحالي از اين اقرار گفتم: ابوي فرهنگ مدار من كجا اشتباه كردهاند؟ بابام كه داشت حفظ الگو ميكرد و از زير قرآن رد ميشد گفت: توي انتخاب اسم تو. گفتم توضيح بيشتري ميدهيد؟ بابام منتظر بود تا من هم مثل او حفظ الگو كرده و از زير قرآن رد شوم. من هم چنين كردم. بابام گفت: بايد اسم تو را ميگذاشتم كژكاركرد. تو در سيستم خانوادگي ما ايجاد اختلال ميكني . الان بايد من ميرفتم سركار ولي بايد با جنابعالي بيام تهران تا تكليف تو را روشن كنند. به ياد حرف استاد نظريههام افتادم كه ميگفت هر سيستم بايد يك زباله دان داشته باشد. بابام كه اين نظر را داشته باشد حتما پام به وزارت برسد بلفور منو ديليت مي كنند. واي اگردستور شيفت ديليت بدهند اونوقت چي ميشود؟ از داخل سيستم وزارت علوم شوت ميشوم بيرون. توي اين افكار بودم كه احساس كردم شلوارم خيس شد. نه خدايا چي شد! نگاه كردم ديدم نازكاركرد با بيشترين انرژي كاسه آب را روي من ريخته است. بابام داد زد لعنت به سيستمي كه فقط انرژي داشته باشد و به من رو كرد و گفت: يالا ديگه كژكاركرد بجنب كه اگه از قطار جا بمونيم مجبورت ميكنم تا تهران پياده بري . پيش خودم گفتم كه خوب خود شما هم كه بايد با من بياييد. سوت قطار براي من معنايي جز حركت به سوي وزارت علوم نداشت و اين طوري بود كه به تهران رفتيم.
صحنه دوم(مترو تهران) بالاخره به تهران رسيديم. قبلا درباره نظام فرهنگي حاكم بر مردم اين شهر زياد شنيده بودم. مثل اين گفته كه رانندگي مردم تهران خيلي منظم است و برخلاف مشهديها، رانندههاي تهران اصلا اهل لايي كشيدن و اين جور بي قانونيها نيستند؛ يا اينكه تهرانيها خيلي به صف كشيدن و رعايت نظم پايبند هستند. خوب لااقل تهران مثل مشهد نيست و اين جاي بسي خوشحالي است.در همين لحظه يك پيكان 47 با سرعت از بيخ پام رد شد. با خودم گفتم نبايد با اين مساله پوپري برخورد كرد. با يك مورد كه يك نظريه ابطال نميشود. پدرم گفت: بريم شوش سوار مترو بشيم. از پيشنهاد بابام خوشحال شدم، چون با سوار شدن به مترو من در شبكه روابط دوستانم ارتقاي منزلتي پيدا ميكردم واز پسر وسطي هم جلو ميزدم. به مترو كه رسيديم. ديدم كه جمعيت با قدمهاي تند از پلههاي مترو دارند پايين ميآيند انگار كه دارند از جايي فرار ميكنند. بابام روبه من كرد و گفت: اگه رفتيم پايين ضايع بازي درنياري و مثل يك آدم سخت تحت تاثير فرهنگ(منظور خودش بود) ميري آخر صف وايميستي. فهميدي كژكاركرد؟ من بيچاره هم كه چارهاي جز فهميدن نداشتم سرم را به نشانه تاييد تكان دادم. در اين لحظه ابوي فرهنگمدار من توي ازدحام جمعيت از يك مرد متشخص و با كلاس پرسيد كه :آقا عذر ميخوام انتهاي صف كجاست؟ مرد با مهربانْلبخندي كه بر لب داشت گفت؟ چند قدم عقبتر منتظر باشيد. پدرم مراتب امتنان را بجا آورد و دست من را كشيد و گفت بيا آخر صف بايست. من كه حواسم به قيافههاي رنگو وارنگ دورو برم بود، بياختيار آمدم و كنار بابام وايسادم. در اين لحظه مترو آمد . در مترو باز شد و مردم ريختند توي مترو. دركمتر از چند ثانيه مترو لبريز از آدم شد. در مترو داشت بسته ميشد كه مردي با كت و شلوار خيز برداشت تا خودش را بدرون مترو بياندازد. مرد شتاب گرفته بود و با حداكثر انرژي به داخل مترو شيرجه زد. اما از بخت بد تنها نصف بدنش درون مترو را درك كرد . صداي بوق خطر بلند شد. مأمورين مترو كه با كنترل اجتماعي خود كاركرد يكپارچگي را انجام ميدادند. به سرعت خود را به محل رسانند و به مرد كت و شلواري گفتند كه آقا لطفاً پياده شويد. مرد با آرامش خاطر گفت: من ايستگاه بعدي پياده ميشوم، يكي ديگه رو پياده كنيد. وقتي مامورين نتونستن از عهده كاركرد خود برايند كنشگران داخل مترو مداخله كرده و اين مهم را با نيشگون گرفتن از دست مرد كت و شلواري انجام دادند. مرد دستش را از ميله رها كرد و به بيرون پرتاب شد. با بسته شدن در، مترو حركت كرد. در اين موقع متوجه شدم كسي، از داخل مترو دارد با ما خداحافظي ميكند. دقت كردم، همان مرد با كلاسي بود كه با مهربان لبخند خودش ما را به انتهاي صف راهنمايي كرده بود! صحنه سوم( وزارت علوم) بالاخره پس از پرس و جوي بسيار به وزارت علوم رسيديم. ساختمان سفيد، مرتفع و شيك وزارت نشان از بسامان بودن وضعيت علم و پژوهش در كشور داشت. وارد ساختمان شديم و از اطلاعات پرسيديم كه كميسيون بررسي وضعيتهاي آسيبي كجاست. نگهبان از بالاي عينك خود به ما نگاه كرد و گفت كه مورد آسيبي چيست؟ پدرم با دست به من اشاره كرد و گفت: ايشون هستند. نگهبان مرا انداز و برانداز كرد و رو به پدرم كرد در حالي كه آه ميكشيد،گفت: براتون متاسفم فكر ميكنم وضعيتشون وخيم باشد. در هرصورت ابتدا بايد برويد كمسيون نظام شخصيت طبقه دوم سمت راست. آسانسور مارا به طبقه دوم رساند. راستي اگر خرده نظام اقتصادي وزارت علوم كفگيرش به ته ديگ ميخورد و براي اين ساختمان نو بنيادش نميتوانست آسانسور تهيه كند چي ميشد. لابد گرانْمقداران عرصه علم و فرهنگ مثل پلنگ صورتي خودشان را به طبقات بالا ميرساندند. در اين افكار شيطاني بودم كه بابام گفت: بله نظام شخصيت ، اتاق 205 بريم تو كژكاركرد. وارد اتاق شديم. خانمي با روپوش سفيد پشت ميزنشسته بود و با خودش حرف ميزد. با وارد شدن ما خودش را جمع و جور كرد و با كمي اضطراب و دستپاچگي گفت: كدومتون مريض هستيد. قبل از آنكه پدرم دوباره مرا نشان دهد به سرعت گفتم هيچكدوم خانم دكتر. فقط اومديم خدمتتون كه مشخص كنيد كه نظام شخصيتي من براي موندن توي سيستم وزارت علوم دچار مشكل نيست. خانم دكتركه از پشت ميزش بلند شده بود براي ما توضيح داد كه روانكاوي فرويدي ثابت كرده است كه تنها كسي كه قطعا دچار مشكل نيست خود فرويد است و بقيه افراد جامعه عقدهاي هستند. پس اينجا ما ميخواهيم بدانيم ميزان مشكل دار بودن شما چقدر است نه اينكه بفهميم آيا مشكل داريد يا خير البته به شما اين نويد را بدهم كه ما در اينجا با نظرات پارسونز درباره نظام شخصيت كار ميكنيم و به اندازه فرويد سختگير نيستيم. حالا روي تخت دراز بكشيد ميخواهم شما را معاينه كنم. براي آنكه نظر مسوول آموزشمون درباره من درست از كار نيايد به سرعت روي تخت دراز كشيدم. خانم دكتر نزديك آمد و به من گفت: لطفا دهنت را باز كن و بگو آي، با تمام تواني كه داشتم دستور خانم دكتر را اجرا كردم.- خيلي خب بسه ديگه. به قيافه خانم كه نگاه كردم احساس كردم همان سوسكي هستم كه روز قبل از پنجره به بيرون پرتش كردم. نظرتون چيه خانم دكتر؟ اين صداي گرفته بابام بود كه از كيفيت احوال من ميپرسيد._ خب بايد بگم كه I ايشون خيلي متزلزل است.- يعني چي خانم دكتر_ ببينيد در بررسي نظام شخصيت ما چهار خرده نظام خود، فراخود، نهاد و هويت فرد را بررسي ميكنيم. خود كه در نزد فرويد بخش خودآگاه هر انساني ميباشد در نزد پارسونز كاركرد دستيابي به هدف را دنبال ميكند. اين ضمير آگاه ما است كه هدفهاي زندگيمان را مشخص ميكند و متاسفانه اين بخش از خرده نظام شخصيت ايشان سخت آسيب ديده و متزلزل است. پدرم كه داشت اطلاعاتش از نظريه پارسونز اضافه ميشد با ذوق پرسيد: اين نكته را از كجا فهميديد؟ خانم دكتر حكيمانه جواب داد: خيلي ساده زبان كوچيكش را نگاه كردم ؛ بيش از حد تكون ميخورد. بگذاريد ببينم اوضاع خرده نظام نهاد وي چطوري است. خب پسرم شما كه تهران آمديد تو خيابون هاي تهران چي ديدي؟ براي آنكه دقت خودم رو نشون بدم گفتم: بيش از همه توي جوب خيابونها موش ديدم. خانم دكتر هيجان زده گفت: دقيقاً درست است. با خوشحالي معصومانهاي كه ويژگي لحظههاي درك شدن است به خانم دكتر نگاه كردم. بابام كه هنوز ميخواست اطلاعاتش را افزيش دهد در حالي كه دفترچه ياد داشتش را بيرون آورده بود، پرسيد: توضيح بيشتري ميدهيد. خانم دكتر گفت البته خواهش ميكنم. ببينيد در نظر فرويد نهاد مجموعه اميال و غرايز زيستي انسانهاست. پارسونز اين بخش از وجود آدمها را نظامي ميبيند كه سازوكار تطابق را انجام ميدهد. يعني بايد براي حفظ تعادل شخصيت افراد حدي از اين اميال ارضاء شود. اين اميال اگر ارضاء نشود ممكن است بصورت مكانيسم انكاركردن خود را نشان دهد و در اين وضعيت... پدرم كه از فهم نظرات فرويد ذوق زده شده بود، جمله خانم دكتر را كامل كرد، و كژكاركرد من بجاي ديدن دخترها و پسرهاي توي خيابان موشهاي توي فاضلاب را ميبيند. خانم دكتر جمله پدرم را تاييد كرد و گفت: تعجب ميكنم، از پدر فرهيختهاي مثل شما اينچنين كژكاركردي عجيب است. چرا براي اون يك هويت درست و حسابي ايجاد نكرديد؟ پدرم گفت: هويت؟ توضيح بيشتري ميدهيد؟ _ خب پارسونز معتقد بود كه هويت آدمها خرده نظامي است كه كاركرد حفظ الگو را انجام ميدهد. به عبارت ديگر براساس تصويري كه فرد از خود دارد الگويي براي رفتاركردن انتخاب ميكند. همين هويت است كه براي فرد انگيزه فعاليت درباره يك موضوع را ايجاد ميكند و شما به عنوان خرده نظام فرهنگي جامعه در شكلگيري اين هويت نقش داشتيد. من مثل هنرپيشه فيلم قانون(ويجي) گفتم: بله پدر تو مقصري، من ميتوانستم آدم حسابي باشم، نه اينجوري كژ و كوله. پدرم گفت كه من تنها در هويت تو تاثير نداشتم خانم دكتراون دوستاش، جلال پيش پيشو و كمال آب لمبو رو دست كم نگيرين. اگر الان اينجا بودن ميتونستن شما رو هم ته جَفاتهاي شهر بكنن. خوب ميگين من بايد چكار ميكردم؟ در عوض يه فراخودي براش درست كردم كه رفتارش رو ظاهراً هم كه شده يكپارچه و منظم ميكند. در اين لحظه به ياد اين جمله ديوار نوشته افتادم كه: به ياد آرزوهايي كه ميميرند سكوتي ميكنم سنگينتر از فرياد. خانم دكتر كه كم كم از دست پرچانگيهاي بابام داشت خسته ميشد گفت. اميدوارم وضعيت ايشون در خرده نظامهاي ديگر بهتر از اين باشد. لطفا يك طبقه بالاتر بخش آسيبهاي اجتماعي رجوع كنيد. قسمت سوم بوممممم ... آخخخخخ ... دو صدایی كه به فاصله ي چند صدم ثانيه در بالا مشاهده شد! صدای من بود وقتی که از طبقه ی دوم ساختمان وزرات علوم پرت شدم به بیرون و تقریبا با صورت خوردم کف پیاده رو ... البته خب خودتون هم احتمالا باهام هم نظرین که پرت شدن از طبقه ی دوم یه ساختمون به روی سنگفرش پیاده رو زیادم نمی تونه خاطره ی قشنگی باشه دیگه نه؟ و احتمالا الان توی ذهنتون می تونین تصور کنین که در چه وضعیت زاری اونجا توی پیاده رو در حالت دمر و دستای باز روی زمین ولو شده بودم و تا چند ثانیه بعد از حادثه جرات سر بلند کردن نداشتم! آخه درد افتادن به زمین یه طرف، فكر كردن به اين كه مردم حالا دربارم چي فكر مي كنن یه طرف! (هميشه همينجوريه!) خب احتمالا خودتونم در جریان هستین که چطوری نگاه می کنن دیگه؟ یا فکر می کنیم که نگاه می کنن! خب بیاین تصور کنیم که شما یه روز دارین از یه پیاده رویی همینطور می گذرین و بعد یهو شیشه ی ساختمان بغلی می شکنه و یه آدم پرت می شه بیرون و روی سنگ فرش خیابون ولو می شه؟ چه حسی پیدا می کنین اونوقت؟ و درباره ی اون آدم چطور فکر می کنین؟ خب اگه راستشو بخواین باید بهتون بگم كه هیچ حس يا فکر عمیقی هم درباره ی قضیه نخواهید داشت، احتمالا ممکنه اگه وقتتون آزاد باشه يه چند دقيقه اي اونجا وايستين و حالا از روي كنجكاوي يه چيزايي درباره ي اون اتفاق فكر كنين و بعدشم اگه آقا باشين احتمالا مي رين جلو و به آرومي دست طرف رو مي گيرين با يه جمله ي: « بلند شو پسر جان! لباس هاتو مرتب كن » سعي مي كنين وظيفه ي شهروندي تون رو به نحو احسن انجام بدين و در عين حال حواستون به اينم هست كه اين قضيه خيلي بيخ پيدا نكنه و تو دردسر نيفتين برا همينم با چند تا نصيحت كوتاه قائله رو ختم به خير مي كنين و از محل جيم مي شين. ولي اگه خانم باشين احتمالا به شكل زيركانه اي كلماتي نظير: اواااا طفليييي، حيوووونكييي، آخيييي نازيييي و اينجور چيزا رو هم تكرار مي كنين و بعدشم يواشكي راهتون رو مي كشين و مي رين پي كارتون! بايد اعتراف كنم كه در همون سي ثانيه اول دو سه تا از اون كلمات ِ خانمانه رو شنيدم، طوري كه براي چند لحظه احساس گربه بودن بهم دست داد! ولي متاسفانه هيچ مردي به كمكم نيومد و همشون بي اعتنا از كنار گذشتن و خودم مجبور شدم از جام بلند بشم. البته فكر نكنين اون آدمها بي احساس بودن ها؟ يا انسانيت و نوع دوستي رو فراموش كردن، نه اينطور نيست، فقط مشكل اينه كه اونا اينقدر ذهنشون درگير مسائل ِ مختلف ِ كه واقعا نمي تونن وقتشون رو درگير مسائل ديگه كنن، اگه اينقدر درگير نبودن فكر مي كنم واقعا دوست داشتن كه كمكم كنن يا بدونن كه مشكلم چيه... لعنتي اين زندگي ِ شهري طوريه كه خيلي بايد عقلاني و حساب شده زندگي كني وگرنه ممكنه براحتي موقعيتهايي رو كه با هزار بدبختي بدستشون آوردي از دست بدي و بيچاره شي! وقتي از جام بلند شدم و داشتم لباس هام رو مرتب مي كردم، به اتفاقهايي فكر مي كردم كه باعث شد از پنجره ي طبقه ي دوم ساختمان وزرات علوم پرت شم بيرون! همش تقصير پدرم بود، مي دونم ... ادامه دارد ... نویسنده: نادر صنعتي شرقی
مرتبط باموضوع : داستانهای جامعه شناسی [ شنبه، 4 دي ماه، 1389 ] 111 مشاهده
یك داستان جامعه شناختي [ دوشنبه، 20 مهر ماه، 1388 ] 56 مشاهده
قسمت اول: دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا [ سه شنبه، 23 آذر ماه، 1389 ] 87 مشاهده
|
امتیاز دهی به مطلب |