تاریخ : سه شنبه، 3 آبان ماه، 1390
موضوع : مباحث مربوط به جامعه شناسی محض

يورگن هابرماس دست‌پرور سنت جامعه‌شناسي آلمان

يورگن هابرماس دست‌پرور سنت جامعه‌شناسي آلمان  

 

 

يورگن هابرماس دست‌پرور سنت جامعه‌شناسي آلمان است او يكي از نظريه‌پردازان دوران معاصراست .اوكسي است كه به فلسفه عنایت ويژه داشت و به هگل وامدار فكري است و به مفهوم هگلي عقل و خرد به عنوان موتور حركت جامعه و تاريخ توجه خاصي دارد و همين طور به مفاهيم دولت وجامعه وتاريخ عنايت دارد.
اودر1929 درآلمان در يك خانواده مرفه متولد شد. سپس در دانشگاه بن در زوريخ تحصيلاتش رامي‌گذارند و مدتي بعد به عنوان روزنامه‌نگار آزاد به كار مشغول مي‌شود، بحران نازيسم در آلمان به عنوان بدترين و بزرگترين واقعه اصلي و نسلي را مستقيما تجربه مي‌كند و ظهور تا سقوط فاشيسم در آلمان و ايتاليا را شاهد بود او رساله‌ي دكتري خود را در فلسفه با عنوان "امري مطلق در تاريخ" به تمام مي رساند. سپس براي گسترش ديدگاه‌هاي خود در خصوص "نظريه انتقادي" همكاري خود را با آدرنو و هوكهايمر بيشتر مي‌كند لذا به فرانكفورت رفته و در سال‌هاي 1956 تا1959 دستيار آدرنو در فرانكنورت بود. او بعد ازآدرنو و هوركهايمر رهبري مكتب فرانكفورت را به عهده مي‌گيرد و نظريه انتقادي ضمن حفظ و نفوذ ،اهميت خود را در دهه‌ي 1970 به بعد در آثار هابرماس به شكلي تازه پیدا می‌کند،او به ارائه سنتي نوين در زمينه نظريات علوم‌اجتماعي همت گمارد و ارائه مباحثي بديع در مورد "پديده‌ي عقلانيت " و توجه و تأكيدات خاص وي به اين مقوله و هم چنين دوري جستن از"نظريه انتقادي" كلاسيك و ابداع و ابتكار "نظريه انتقادي" جديد مهم‌ترين و اساسي‌ترين گامي است كه در زمينه ترويج و تبیین نظريات جديد در فلسفه و علوم‌اجتماعي معاصر برداشته است همين مباحث بود كه براي اولين بار باب گفتگو و ارتباط بين "نظريه انتقادي " وديگر مكاتب فلسفي و نظريات اجتماعي از قبيل هرمونتيك، نظريه سيستم‌ها، مكتب فونکسیوناسيم ساختاري، علوم‌اجتماعي، فلسفه تحليلي، زبان‌شناسي و نظريات تكاملي ادراكي و اخلاقي را گشود.

 

 




مضمون اصلي در اكثر آثار هابرماس عبارت است از مشاركت در تدوين و ارائه سيمايي واضح از يك "جامعه جهاني بهتر" و اينكه انسان توانايي تغيير حيات‌اجتماعي خودش و ساختن يك زندگي مطلوب و تكامل يافته‌اي براي خود را داراست كه اين نظرهم بر آمده از شرايط شكل‌گيري فكري هابرماس است كه در واقع او از نسل جامعه‌شناساني است كه درفضاي بحران‌هاي اجتماعي و سياسي رشد كرده و شاهد بود كه جوامع درچرخش‌هاي تاريخي بارها ساختارهاي اجتماعي و فرهنگيشان دست خوش تغییر قرار گرفت به همين دليل ديد انتقادي و راديكال قوي دارد و به تعبيري شالوده شكن قوي است، ازنظر بينش و روش يك بينش انتقادي دارد يعني كل نظام‌هاي موجود در جهان و مربوط به جهان را نقد مي‌كند، هم نقادي نظريه‌ها هم نقادي وضعيت، هم كمونيسم، سرمايه‌داري، با كاركردگرايي، اثبات‌گرايي، ساخت‌گرايي، امثال آن. او به لحاظ روش ، روش اثباتي را نمي‌پذيرد و به جايش روش هرمنوتیک وفهم و درك انسان‌ها و جهاني انساني را مورد توجه قرارمي‌دهد و به نظر او اهداف رهاسازی نمی‌تواند بدون دانش اینکه مردم چگونه تفسیر می‌کنند و ارتباط دارند تشخیص داده شود.
هابرماس انتقادي ضد پوزيتویستي شديدي اتخاذ كرد و مدعي است كه پوزيتویسم و علم جديد علي‌رغم ادعاهايشان بر فرضياتي بنا شده‌اند كه صرف نظر از غيرارزشي بودن اساسا با علايق تئوريك قطع رابطه كرده‌اند. نگرش طبيعي تلقی کردن واکنش‌اجتماعی در قالب این رویکرد در خصوص تصدیق حهان و تطابق جهان و شناخت وضع موجود تاکید دارد در نتیجه اگر پدیده‌های اجتماعی را حالت طبیعی بينگاريم و وضع موجود خود به خود با وضع مطلوب يكي مي‌شود. به اين ترتيب جامعه‌شناسي حالتي محافظه‌كارانه برخودش می‌گيرد اومعتقد است كه هدف جامعه‌شناسي بر عكس علوم‌طبيعي كنترل‌اجتماعي نيست بلكه تلاش براي فرد و تفاهم در حيات‌اجتماعي و تعامل و درك متقابل است بنابراين او معتقد است بايد رابطه صحيح ميان نظريه وعمل را از نو احيا و اعاده نمود به اعتقاده او با رشد علوم تكنولوژي و تشكيلات عريض و طويل بروكراسي در جوامع صنعتي پيوند فوق از مسير اصلي خود خارج و منحرف گشته و سيمايي زيانبار و غيرانساني به خود گرفت زيرا عقل اينك كاملا خصلت ابزاري پيدا كرده است و عقلانيت چيزي نيست جز كشاندن هرچه موثرتر ابزار به خدمت اهداف جوامع مبتني بر علوم و تكنولوژي اجتماعي بدين ترتيب عقل نقش رهايي بخشي خود را از دست داده و از شكل ابزاري در خدمت كشف يا خلق "معني" و "ارزش" به صورت ابزاري درخدمت "قدرت" و"اقتدار" و سركوب در آمده است. هابرماس عقيده دارد ديدگاهي تازه كشف كرده كه در آن "علايق عملي"و تأملات نظري، به طور يكسان در كنار هم قرار مي‌گيرند وي شرايطي را مد نظر دارد كه در آن ارتباطات‌انساني از سلطه هرگونه انتقاد آزاد باشند شرايطي كه در آن "نظريه و عمل خودانديشي" ، "معرفت " و "منفعت" بگونه‌اي معتدل بر هم منطبق خواهند بود.
او در سال‌هاي دهه‌ي 70 مطالعات خود را در زمينه علوم‌اجتماعي گسترش مي‌دهد و اقدام به بازسازي و تجديد نظري انتقادي به صورت نوين مي‌كند در تاليفاتي از قبيل : نظريه‌اجتماعي و معضل مشروعيت‌يابي در سرمايه‌داري متأخر كه تحت عنوان بحران مشروعيت چاپ شده و همين‌طور بازسازي ماترياليسم تاريخي، در اين آثارهابرماس انتقادات خود را متوجه ماركسيسم كلاسيك و پيشگامان نظريه‌انتقادي نمود تلاش اصلي وي متوجه آن است كه شيوه خاص خود را در زمينه احياء و بازسازي، ماترياليسم تاريخي، نظريه‌اقتصادي جامعه و نظريه‌اي فلسفي را كه ريشه در تحليل كنش‌ارتباطي دارد توسعه مي‌دهد.
هابرماس در كتاب بحران مشروعيت رابطه بين خرده سيستم‌ها را ارائه مي‌دهد او سيستم سرمايه‌داري را بحران‌آميز خواند و هر يك از خرده ‌سيستم‌ها را نيز داراي بحران خاصي مي داند. از نظر وي خرده نظام‌اقتصادي داراي بحران اقتصادي گرديده است چراكه درآن كمبود توليد ديده مي‌شود سيستم اداري و سياسي دچار بحران عقلانيت است زيرا ارتباط و انسجام ابزاري در آن ديده نمي‌شود نهادهاي فرهنگي نيز براي كنشگران قابل استفاده نيستند تا معانی کافی ایجاد کنند تا برای مشارکت در جامعه در افراد ایجاد احساس تعهد کنند ،در اين صورت سيستم فرهنگي دچار بحران مبتني برانگيز گرديده است در اين سيستم به دليل اينكه كه كنشگران، توان تصميم‌گيري واحد را ندارند نيز بحران مشروعيت ايجاد گرديد است از نظر هابرماس زمينه‌هاي اساسي ايجاد بحران مشروعيت در نظام سرمايه‌داري جديد عبارتند از:
1- كاهش ارتباط حوزه عمومي و توده‌اي
2-افزایش دخالت دولت در اقتصاد
3- تسلط دانش بر زندگي جمعي و تسلط دولت بر آن
هابرماس با تاکید بر تحلیل مارکس از بحران اقتصادی تولید را به بحران معنی سازی و تعهد انتقاد می‌کند چرا که در اين فضا كنشگران امكان شناخت، دريافت واقعيت و تصميم‌گيري درست را ندارند و در نتيجه بحران از روابط‌اقتصادي و اداري به بحران معنا، تعهد، ارزش‌ها و باورها در جامعه سرمايه‌داري سرايت كرده بنابراين هابرماس به جامعه ايده‌آل كه در آن كنشگر بتواند با ديگران به سادگي ارتباط برقرار كند پرداخته. بنابراين درسال 1981 اثر عظيم و ماندني خود نظريه كنش‌ارتباطي را در دو جلد منتشر ساخت اين كتاب كه يك اثر محققانه و تاريخي بود و از ساختار نظري محكمي برخورداراست به بررسي و ارزيابي ميراث فكري ماركس، دوركیم، وبر، لوكاچ، ماركسيسم‌غربي و نظريه‌انتقادي پرداخته و از گرايشات و تمايلات اين انديشمندان به ساده‌سازي نظري و نيز شكست و ناكامي آنان در ارائه نظريه‌اي مناسب براي كنش‌ارتباطي و عقلانيت انتقاد مي‌كند. در جلد اول تأكيد بر كنش‌عقلاني است زيرا توجه به ذهنيت و آگاهي فرد در جريان كنش متقابل است

 در جلد دوم هابرماس به نقد عقل كاركردي پرداخته است كه تحت تأثير كارهاي مید و دوركيم تحت عنوان تفسير تأويلي دنياي زندگي مطرح شده و در نظريه سيستم‌هاي تالكوت پارسونز به كار رفته. او سپس مدعي است كه لازمه‌ي طرح نظريه‌ي انتقادي جامعه دنبال كردن آراء پارسونز، وبر و ماركس مي‌باشد جلد دوم شامل ديدگاه كلان است كه در آن مفهوم سيستم و نحوه‌ي ارتباط كنشگران و تعلقات فردي به سيستم مورد بحث قرار گرفته است .

در سال‌هاي 1960 كتاب دانشجو و سياست، 1969 كتاب جنبش اعتراض و اصلاحات دانشگاهي ،1963 كتاب نظريه و عمل ،1967 كتاب در منطق علوم‌اجتماعي، 1968 كتاب شناخت و علايق‌انساني ،علاوه بر اين چندين مقاله از قبيل تكنولوژي و علم به مثابه ايدئولوژي در 1968 : كار شناخت و پيشرفت در1970 و تحليل فلسفي–سياسي 1971 و چندين مقاله‌ي ديگر كه همگي در يك كتاب با عنوان به سوي جامعه‌عقلاني به چاب رسيده است. كه هابرماس در اين اثر و آثار ديگر خود تحولات ساختاري در حوزه‌عمومي را با نشان دادن وابستگي متقابل روزافزون علم و تکنولوژی به صنعت با یکدیگر ،تجاری‌شدن رسانه‌های گروهی، وابستگی متقابل روزافزون دولت و جامعه و گسترش و سرايت عقلانيت ابزار-اهداف به اكثر حوزه‌هاي حيات‌اجتماعي و فردي اشاره می‌کند .

هابرماس 2 مفهوم به نام‌هاي "سيستم" و "جهان زيسته" را مطرح مي‌كند که این‌ها عناصر کنش‌ارتباطی هستند که کنشگران را به فهم بین‌ذهنیتی(بين الاذهاني) می‌رساند، جهان‌زیسته یکسری فرضیات زمینه‌ای و ذخایر دانش را در بر می‌گیرد. او بيان مي‌كند كه جهان‌زيسته طي هجوم نظام‌اقتصادي و سياسي كه شامل قدرت و پول است استعمار مي‌شود در نتيجه دولت‌هاي اقتدارگرا سعي مي‌كند بيشتر منطق سياست و اقتصادي خود را به همه جاي جامعه تعميم دهد، (مثلا نفوذ در روابط‌ خانوادگي، دادن تسهيلات و مال) فرض كنيد كه منطق سياسي بخواهد به طور مستمر جهان زيسته‌ي ما را كه در آن مي توانيم آزادانه و تحت ارزش‌ها و هنجارهاي خود با ديگران به كنش‌متقابل بپردازيم را تحت‌تاثير خودش قرار دهد و اين ارتباط را تحريف كند( مثل وقتي كه ما با كسي برخورد مي‌كنيم كه پول دارد يقينا رفتار ما متفاوت خواهد بود )، امكان ارتباط آدم‌ها با هم و فهم يكديگر را از بين مي برد و تبديل به يك پوشش حائل مي‌شود و اين جاست كه هابرماس راه‌حل این بحران‌ها را در ایجاد تعادل دوباره بین جهان زندگی و سیستم می‌داند و این تعادل بخشیدن دوباره از طریق گسترش فضایی عمومی در نواحی سیاسی و اقتصادی(حوزه‌ي عمومي) میسر است و ایجاد موقعیت‌های بیشتری برای کنش‌ارتباطی. در واقع حرف اصلي او اين است كه چگونه اين زندگي اجتماعي و فرهنگي را از سلطه سرمايه‌داري و دولت خارج كنيم و رویکردهای را پیشنهاد دهد که موقعیت‌های کنش‌ارتباطی بتواند دوباره محکم شود .

در این جاست که فرق او با ماركس و وبر روشن می‌گردد، مارکس كنش را به كار تقليل مي‌دهد و وبر كنش را معطوف به هدف در نظر مي‌گيرد همان عقلانیتی که موجب رشد نیروی تولیدی و افزایش نظارت فنی بر زندگی شده است. و هر دو به سطح عقلانيت ابزاري متوقف مي‌شود اما هابرماس بر کنش‌ارتباطی و نه معقول و هدفدار تاکید دارد و مبنای آن ارتباط تحریف نشده و بدون اجبار است. به نظر هابرماس این دو در این سطح محدود شده‌اند و کنش‌ارتباطی که همان کنش چهره‌به‌چهره است را ندیده گرفته‌اند که این نوع عقلانیت مستلزم رهاسازی و رفع محدودیت‌های ارتباط است که از نظر او مشروع‌سازی دو عامل اصلی ارتباط تحریف شده است. اما فراگرد تكاملي مورد نظر هابرماس يك جامعه‌عقلاني است در اين جا عقلانيت به معناي از ميان برداشتن موانعي است كه ارتباط را تحريف مي‌كند اما به معناي كلي‌تر نظام‌ارتباطي است كه در آن افكار آزادانه ارائه مي‌شود و در برابر انتقاد حق دفاع مي‌كند. او تا اين‌جاي قضيه كه رابطه بين كارمندان و كارگران را تكنيك سازمان مي‌دهد ايراد نمي‌گيرد چون به عقلانيت ابزاري و يكپارچگي معتقد است اما مشكل از نظرهابرماس وقتي است كه رابطه طبيعي آدم‌ها با هم تحت‌تاثير قرار مي‌گيرد و روابط مبتني بر گفتار را تبديل به رابطه تكنيكي بكند اين جاست كه رابطه‌انساني فقيرتر مي‌شود و يك رابطه صميمي و انساني يك ارتباط تكنيكي مي‌شود. بنابراين در اين جاست كه حقيقت در اين فرآيند گفتگو شكل مي‌گيرد و او در پي تفاوت‌گذاري بين حقيقت و صداقت بود او مدعي بود كه با طرح ديدگاه مباحثه مي‌توان به نوعي وحدت و ارتباط بين اين دو مفهوم دست يافت. و در همين رابطه اولين اثر عمده‌ي خود يعني تحول ساختاري در حوزه‌ي عمومي را در سال 1962 تأليف نمود. در واقع حرف اصلي او اين است كه چگونه زندگي اجتماعي و فرهنگي را از سلطه سرمايه‌داري و دولت خارج كنيم که این امر با ايجاد دموكراسي میسر است و گسترش حوزه‌ي عمومي و در نهايت آزاد كردن زيست‌جهان از استعمار. او در كتاب اول خود يعني تحولات ساختاري در حوزه‌ي عمومي با بررسي تحولات تاریخی از قرن 18 به بعد و اوضاع خانواده نشان مي‌دهد که چگونه حوزه‌ي عمومي و خصوصي از بين رفته، با به وجود آمدن بازار آزاد و گسترش و نفوذ دولتها و قدرتها بر زندگي خصوصي افراد و گسترش حضور دولتها در زندگي مردم و وابستگي متقابل مردم به آنها مثلا واگذاري نقش آموزش و تعليم به دولتها و جامعه‌مدني، دادن تسهيلات دولتي، مواظبت از سالمندان،.و سرايت حوزه‌ي حيات‌اجتماعي و فردي و همين‌طور گسترش رسانه‌هاي جمعي كه صاحبان آنها داراي قدرت و پول هستند و دقيقا چيزي را كه مي‌خواهند به مردم ديكته و آنها را مشغول مي‌كند و رشد خردعقلاني و نقادي كم‌رنگ مي‌شود ( مثل فيلم 300 )

بنابراين براي جلوگيري از اين امر بايد به كاهش نقش دولت در جامعه‌مدني، خصوصي و عمومي پرداخت و گسترش حوزه‌ي عمومي كه آزادانه افراد به كنش‌ارتباطي و نقد و بررسي با يكديگر بپردازند را بدون عوامل تحريف كنند كه اين خود زمينه دستيابي به عقلانيت و فراهم كردن زمينه گفتمان خواهد بود .

از نظر اوعقلانيت یعنی شخصي كه به نحو عقلاني رفتار مي‌كند به همان صورت كه در برابر بيانات منطقي حالت پذيرا دارد به همان ترتيب نيز مايل است خود را در معرض نقد قرار دهد. باز نمودهاي عقلاني به خاطر نقدپذير بودن پذيراي اصلاح نيز هستند اگر ما بتوانيم به نحو موفقيت‌آميز اشتباهات خود را شناسايي كنيم مي‌توانيم تلاش‌هاي مقرون به شكست را تصحيح كنيم بنابراين شخصي را كه در حوزه‌ي معرفتي–ابزاري عقايد معتدلي را بيان مي‌دارد و به نحو كارآمد عمل مي‌كند شخصي منطقي و عاقل مي‌شناسيم اما اين عقلانيت چنانچه با توانايي درس گرفتن از اشتباهات از بطلان فرضيه‌ها و از شكست‌هاي حوزه‌ي عملي پيوند نداشته باشد يك عقلانيت عارضي باقي مي‌ماند كسي كه به كارهاي غيرعقلاني خود پي مي‌برد عقلاني است و خردمند و قابل اعتماد .

تهیه کننده  خانم راضیه

منابع :

آزاد ارمکی،تقی(1383)نظریه های جامعه شناختی ،تهران :سروش

هابرماس،یورگن(1383)،نظریه های کنش ارتباطی جلد1،ترجمه کمال پولادی،تهران:موسسه انتشاراتی

هابرماس،یورگن(1374)تحول ساختاری در حوزه عمومی،جمال محمدی،تهران :افکار

ریتزر ،جورج (1374)،نظریه های جامعه شناسی دوران معاصر, ترجمه محسن ثلاثی،تهران:علمی

نوذری ،حسینعلی(1381) بازخوانی هابرماس،تهران:چشمه

Turner, Gonathan, (1998), The structureofsociological Theory, newyork wadsworthpublishingCo
 




منبع این مقاله : :جامعه برین
آدرس این مطلب : http://socialnice.net/28/يورگن-هابرماس-دست‌پرور-سنت-جامعه‌شناسي-آلمان/