
دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا
قسمتهای چهارم،پنجم،ششم وآخر
خب احتمالا الان مي خواين بدونين كه چي شد كه من يهو از پنجره ي طبقه ي دوم ساختمان وزارت علوم پرت شدم پايين درسته؟
آهان وايستين يه لحظه، يه سوال به ذهنم اومد: شما از كجا مطمئن هستين كه من از اون پنجره ي لعنتي پرت شدم پايين؟ منظورمو كه گرفتين ديگه؟
مي خوام بگم وقتي از عبارت « پرت شدن » استفاده مي كنم، در نگاه اول اينطور به نظر مي رسه كه دارم تلويحا مي گم كه يه شخصي منو از اون پنجره به بيرون انداخت، درست مي گم؟
و حاضرم شرط ببندم كه شما هم براحتي پذيرفتين كه قضيه همينطوري بوده، اوكي!
دغدغههاي يك پسر كاركردگرا: قسمت دوم وسوم
صحنه اول (خداحافظي)
نهيب پدرم نازكاركرد را بخود آورد كه قرآن وآب را فراموش كرده است. لذا با بيشترين انرژي كه مهمترين كارويژه او بود، بسرعت برق و باد رفت و قرآن را آورد . من هم گوشه چشمي پدرم را كه سخت توي فكر بود ميپاييدم. وقتي پدر توي فكر بود سيبيل كلفتش را ميجويد و اين براي خانواده سيبرنتيكي ما به معناي هنگ كردن بخش نرم افزاري اين نظام بود .من براي آنكه از اضطرابم كم كرده باشم و نظام شخصيتيم دچار عدم تعادل نشود خودم را براي بابام شكلات كردم و گفتم ابوي جان به چي فكر ميكنيد؟ بابام سري بالا كرد و به من خيره نگاه كرد و با لحظه اي مكث گفت من اشتباه كردم. در تاريخ زندگي خانوادگي ما كم پيش ميآمد كه نظام فرهنگي خانواده ما ( يعني بابا) اقرار به اشتباه بكند. با شگفتي و البته خوشحالي از اين اقرار گفتم: ابوي فرهنگ مدار من كجا اشتباه كردهاند؟ بابام كه داشت حفظ الگو ميكرد و از زير قرآن رد ميشد گفت: توي انتخاب اسم تو. گفتم توضيح بيشتري ميدهيد؟ بابام منتظر بود تا من هم مثل او حفظ الگو كرده و از زير قرآن رد شوم. من هم چنين كردم. بابام گفت: بايد اسم تو را ميگذاشتم كژكاركرد. تو در سيستم خانوادگي ما ايجاد اختلال ميكني . الان بايد من ميرفتم سركار ولي بايد با جنابعالي بيام تهران تا تكليف تو را روشن كنند. به ياد حرف استاد نظريههام افتادم كه ميگفت هر سيستم بايد يك زباله دان داشته باشد. بابام كه اين نظر را داشته باشد حتما پام به وزارت برسد بلفور منو ديليت مي كنند. واي اگردستور شيفت ديليت بدهند اونوقت چي ميشود؟ از داخل سيستم وزارت علوم شوت ميشوم بيرون. توي اين افكار بودم كه احساس كردم شلوارم خيس شد. نه خدايا چي شد! نگاه كردم ديدم نازكاركرد با بيشترين انرژي كاسه آب را روي من ريخته است. بابام داد زد لعنت به سيستمي كه فقط انرژي داشته باشد و به من رو كرد و گفت: يالا ديگه كژكاركرد بجنب كه اگه از قطار جا بمونيم مجبورت ميكنم تا تهران پياده بري . پيش خودم گفتم كه خوب خود شما هم كه بايد با من بياييد.
سوت قطار براي من معنايي جز حركت به سوي وزارت علوم نداشت و اين طوري بود كه به تهران رفتيم.
داستان جامعه شناختي
قسمت اول:
دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا
همه چيز از آنجا شروع شد كه نمره آمار در علوم اجتماعي م و « صفر » شدم. حسابي حالم گرفته شده بود ، نه از اين كه اين درس و افتادم ، بخاطر اين كه فقط چند صدم تا مشروط نشدن فاصله داشتم و اگه استادش يه لطفي مي كرد و يه نمره بيشتر بهم مي داد يعني « 1 » اونوقت اين ترمم و هم مشروط نمي شدم و در نتيجه سه ترمه نمي شدم و مي تونستم ادامه تحصيل بدم. برا همينم رفتم جلو استادمون و با التماس و خواهش و تمنا بهش گفتم كه اگه ممكنه يه نمره بهم اضافه كنه ، اونم برگه امتهانيم و نشون داد و گفت: آقاي كاركرديان شما روي اين چيزي نوشتين كه من بتونم بهتون نمره بدم ؟ برگه رو نگاه كردم. خدائيش راست مي گفت ، قسمت تشريحي هاش كه سفيد سفيد بود ، مثل اين كه اصلا ازش استفاده نكرده باشن ، تستي هاش رو هم كه با خدا با هم نشستيم حل كرديم ، يادمه هي ازش مي پرسيدم اين سوال چي شه ؟ خب حالا اينو بگو ؟ و اونم كلش و آورده بود جلو رو برگم و به سوالها خيره شده بود و هي مي گفت: نمي دونم ، نمي دونم
یك داستان جامعه شناختي
قسمت اول : يك جامعه شناس خردگرا
در سالهاي نه چندان دور در شهر ما پسري زندگي مي كرد كه يك روز همينطور كه داشت توي خيابان براي خودش راه مي رفت با خود فكر كرد كه بايد « خردگرا » تر شود به همين خاطر آبنبات چوبي ايي كه در دهان داشت را گرفت و پرت كرد توي سطل زباله ، و بلافاصله رفت همين دانشگاه آنطرف شهرشان و در رشته « جامعه شناسي » ثبت نام نمود و بلافاصله بدون اين كه حتي كتابي درباره آن خوانده باشد ، علاقه اي بس مضاعف به آن رشته در وجود خويش يافت. او بيش از هر چيز به « كاربرد تحليل هاي جامعه شناختي در زندگي روزانه » خويش توجه داشت به همين خاطر در همان روز ثبت نام در راه بازگشت به خانه به گدايي كه هميشه سر كوچه شان مي نشست با مهرباني تمام برخورد كرد و تمامي پول هايش را به او بخشيد چرا كه معتقد شده بود اين ها جزء طبقات محكوم جامعه اند و او موظف است در مقابل بورژواها از حقوقشان دفاع نمايد. اين بود كه سنگي از روي زمين برداشت و پرت كرد به پنجره هتلي كه درست آنطرف خيابان بود. او همچون يك انقلابي متعهد به ته كوچه شان فرار مي كرد در حالي كه صداي شكستن شيشه و فرو ريختنش را از پشت سر مي شنيد. وقتي به خانه رسيد در اولين اقدام به اتاقش رفت ، جلوي كامپيوترش نشست و انواع و اقسام بازيهاي كامپيوتري كه بر روي هارد ذخيره نموده بود « آن اينستال » كرد. در همين حين ناگاه سوالي به ذهنش رسيد: آيا بخشيدن همه پولهايش در كنش متقابلي كه با آن گداي سر كوچه داشت يك كنش عقلاني بود ؟ او كمي افسرده شد و با خودش تصميم گرفت كه از اين به بعد در رويكردهاي ديگر زندگي اش تصميمات عقلاني تري اتخاذ نمايد و ...