
|
دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا قسمتهای چهارم،پنجم،ششم وآخر
خب احتمالا الان مي خواين بدونين كه چي شد كه من يهو از پنجره ي طبقه ي دوم ساختمان وزارت علوم پرت شدم پايين درسته؟
آهان وايستين يه لحظه، يه سوال به ذهنم اومد: شما از كجا مطمئن هستين كه من از اون پنجره ي لعنتي پرت شدم پايين؟ منظورمو كه گرفتين ديگه؟
مي خوام بگم وقتي از عبارت « پرت شدن » استفاده مي كنم، در نگاه اول اينطور به نظر مي رسه كه دارم تلويحا مي گم كه يه شخصي منو از اون پنجره به بيرون انداخت، درست مي گم؟
و حاضرم شرط ببندم كه شما هم براحتي پذيرفتين كه قضيه همينطوري بوده، اوكي!
نگرفتين؟ بزارين قضيه رو بازتر كنم. خب باز دوباره فرض مي كنيم كه شما دارين از داخل پياده رو مي گذرين كه يهو شيشه ي پنجره ي ساختمان بغلي مي شكنه و يه پسره جلوي پاتون نقش زمين مي شه، طرف درجا ضربه مغزي شده ولي در آخرين لحظات قبل از اين كه به لقاء ا... بپيونده به شما كه نزديك ترين شخص به اون هستين مي گه: « منو از اون بالا پرت كردن پايين! » و بعد جونش در مي ياد. خب شما در اين لحظه چه عكس العملي انجام مي دين؟ به احتمال زياد سرتون رو بلند مي كنين تا اون « مرد ِ » « خبيث » ي رو كه اين پسر رو از اون بالا انداخته پايين ببينين. ولي متاسفانه كنار پنجره ي شكسته شده هيچكس نيست! چرا؟ مسئله خيلي ساده است، شما دچار يك خطا در نحوه ي تفسير موقعيت شدين، مطمئن باشين كه در اون لحظه اگه سرو كله ي يك كارآگاه ِ پوزيتويست پيدا بشه، هيچ اعتنايي به توضيحات ِ شما نخواهد كرد و بجاش اولين چيزي كه ازتون مي پرسه اينه: شما دقيقا چي ديدين؟ بعد وقتي شما دقيق تر حادثه رو در ذهنتون مرور مي كنين متوجه مي شين كه تنها چيزي كه شما واقعا ديدين و بهش مطمئن هستين اينه كه يهو شيشه ي ساختمان بغلي شكسته شده و يك پسره افتاده (نه پرت شده!) پايين، و بعد از لحظاتي كمي خون از سروكلش سرازير شده و اون جمله ي كذايي رو هم بهتون گفته! تنها چيزي كه شما ديدين همينا بوده، پس شما از كجا اين برداشت رو كردين كه يك مرد ِ خبيث اين پسر رو از اون پنجره ي لعنتي پرت كرده پايين؟ حالا اگه فرض كنيم كه در اون لحظه كارآگاهي نمي بود كه شما رو از اشتباه در بياره اونوقت چه اتفاقي مي افتاد؟ بايد در اين باره فكر كنيم نه؟ اينجاست كه متوجه مي شين ما با واقعيت هاي اجتماعي زندگي نمي كنيم، ما با برداشتهاي ذهني ِ خودمون از واقعيت هاي اجتماعي زندگي مي كنيم، ياد يه جمله اي افتادم: « اگر انسانها موقعيتشان را واقعي تلقي مي كنند، پس پيامدهاي اين موقعيتها نيز واقعي اند » ... قسمت پنجم خب بهرحال هر طور هم مي خواستم قضيه رو تفسير مي كردم، بهرحال نمي تونستم اين كه در اين لحظه توي پياده رو جلوي اون همه آدمي از كنارم مي گذشتند ولو شده بودم، رو انكار كنم! آخه بعضي وقتها آدم اينقدر در عالم نظريه و نظريه پردازي گرفتار مي شه كه بعضي از بديهي ترين واقعيت ها رو هم نمي تونه ببينه، خدا خيرشون بده به اين پراگماتيست ها كه نظريه پردازها رو از آسمون خيال و توهم به زير كشيدن و روي زمين سفت و سخت واقعيت گذاشتن. بگذريم. بالاخره با كلي خجالت و سرافكندگي از جام بلند شدم و براي اين كه دق دليم خالي بشه چند فحش ركيك ِ شديدا ناجور نثار ِ نمي دونم كي! قرائت فرمودم... آخه مي دونين من بخاطر شرايط جنسيتيم (پسر بودنم!) هميشه دق دليم رو اينجوري خالي مي كردم كه يا مشت به هوا مي انداختم، يا لگد مي پروندم يا فحش هاي شديدا ركيك مي دادم! و با هر كدوم از اون اعمال مقداري از عقده هام خالي مي شد، البته بهترين شرايط اونوقتي بود كه همزمان اين سه كار رو با هم انجام مي دادم يعني در حالي كه به هوا مشت مي زدم، لگد هم مي پروندم و در همون لحظه فحش هم مي دادم، اينطوري مي تونستم به حداكثر آرامش دروني و روحاني برسم و قلبا آروم مي شدم و عصبانيتم فرو مي نشست و سيستمم به تعادل قبلي باز مي گشت. البته اين رفتار تا قبل از ورودم به دانشگاه ِ پيام نور ازم سر مي زد، ولي همون سال اول يادمه قضايايي اتفاق افتاد كه باعث شد بكلي اين رفتار رو كنار بزارم و بقول جامعه شناسا در مواقع عصبانيت كنش خردمندانه تري اتخاذ نمايم. قضيه اين بود كه در يكي از اردوهاي مختلط دانشجويي (كه در حال حاضر به لطف بعضي ها به تاريخ پيوسته!) رفته بوديم به جاي سرسبز در همين اطراف مشهد، قرار شد با بچه ها وسطنا بازي كنيم. يادمه اواسط بازي بود و حسابي گرم شده بوديم و تيم ما هم وسط بود. اتفاقا در اون لحظه آخرين نفر از تيم ما هم توپ بهش خورد و سوخت، و رفت كنار. حالا من مونده بودم اون وسط، و اگه مي تونستم از گير پنج تا توپ در برم، تيم ما برنده مي شد و منم عزمم رو جزم كرده بودم كه حتما اين كار رو بكنم. بچه هاي تيم خودمون و تماشاچي هاي مرتب داشتن تشويقم مي كردن و دست مي زدن و منم كه هيجان زده شده بودم، با سرعت توي ميدون مي دويدم و توپهايي رو كه مي زدن رو رد مي كردم، توپ ِ اول نخورد، دوم هم نخورد، سوم و چهارم رو هم رد كردم، فقط يكي ديگه مونده بود ... در اون لحظه صداي بچه ها رو شنيدم كه جيغ زدن « چهار تا » ... با سرعت به سمت اونطرف ميدون دويدم ... حسابي گرم شده بودم و در اوج هيجان بودم ... توپ در دست يار حريف بود و اونو با قدرت به سمت من پرتاب كرد ... توپ سفيد و بزرگ مستقيم داشته به سمتم مي اومد ... خودم و به سمت چپ كشيدم كه از جلوي توپ در برم ولي در همون لحظه پاي چپم ليز خورد و قبل از اين كه بخوام كاري بكنم، توپ محكم به شانه ام برخورد كرد و خودم هم زمين خوردم ... همون لحظه صداي « آه ِ » هم تيمي هام رو شنيدم و صداي جيغ ِ شادي كشيدن ِ بازيكناي تيم رقيب رو ... از جام بلند شدم در حالي كه شديدا عصباني و كفري بودم، به هوا پريدم و در حالي كه مشتم رو به سمت آسمون پرتاب مي كردم، لگدي هم انداختم و همزمان ... يه لحظه سكوت وحشتناكي همه جا بلند شد، فكر مي كنم همه يه جورايي شوكه شده بودن، البته پسرا كه عين خيالشون نبود و يواشكي داشتن مي خنديدن، ولي دخترا مبهوت نگاهم كردن، و اينطوري شد كه فهميدم آنچه نبايد مي شد، شده! در واقع فحشي كه در اون لحظه از دهانم خارج شده بود، وحشتناك ترين فحشي بود كه مي شد در يك جمع دانشجويي ايراد كرد. بعدا هر چي خواستم براشون دلايل و توضيحات دوركيم وارانه بيارم و بگم كه ببينيد شما دانشجوي جامعه شناسي هستين و مي دونين كه آدمها در درون جمع دچار يه جور شورجمعي مي شن و اون چيزي نيستن كه در حالت فردي هستن و اينا، به كتشون نرفت، و اينجوري شد كه اون حادثه به عنوان يه خاطره ي تلخ تو ذهن بچه هاي ٨٣ و ٨٤ باقي موند. قسمت ششم ارتباطي شدم، يعني اين كه هيچ كس ديگه تمايلي نداشت كه با من دوست بشه، حتي پسرها، البته اين عدم تمايل به اين خاطر نبود كه از من خوششون نمي اومد، به اين خاطر بود كه پسرهاي دانشگاه ما اصولا آدماي ذليل مرده اي بودن و نمي خواستن يه وقت خدايي نكرده چيزي باعث بشه كه موقعيتشون رو در ميان بعضي ها يا شخص بخصوصي! از دست بدن، به همين جهت هم سعي مي كردن موقعيت ِ خودشون رو به هر نحو ممكن حفظ كنن... آخه بزارين اصلا يه چيزي بگم، بايد يه چيزايي رو روشن كنم وگرنه شما احتمالا متوجه عمق فاجعه نمي شين! بايد در نظر داشته باشين كه دانشگاه پيام نور ِ مشهد پيش از اين كه جايي براي درس خوندن باشه، بقول بورديو يك ميدان اجتماعي بود، مي دونين خصلت ميدان اجتماعي چيه؟ يك ميدان اجتماعي، يك جور صحنه ي نبرد ِ كه در اون آدمها براي بدست آوردن چيزهاي خاصي كه در اون ميدان اجتماعي از ارزش و اهميت بسيار زيادي برخوردار ِ مدام با هم در حال مبارزه و رقابت هستن، و در ميدان ِ اجتماعي پيام نور اون چيزي كه بيشتر از همه ارزش و اهميت داشت تاييد و اعتماد اجتماعي اي بود كه افراد در درون گروه هاي دوستي و ميان همكلاسي ها و آشنايان داشتن، اين تاييد و اعتماد به اونها اعتبار و قدرت مي بخشيد و جايگاه اونها رو تثبيت مي كرد. البته قبول دارم كه در جايي مث دانشگاه قاعدتا بايد سرمايه انساني (مثلا دانش تخصصي) باعث اعتماد و تاييد اجتماعي بشه، ولي سيستم ِ دانشگاه ِ پيام نور طوريه كه شاگرد اول بودن، يا دانش تخصصي به كسي اعتبار و مشروعيت بيشتري نمي ده! به همين خاطر سرمايه ي اجتماعي ِ آدما اهميت بيشتري داشت، چون اصلا گفتمان حاكم بر دانشگاه پيام نور علمي نبود، حالا هر چي كه بود! از اين جهت دانشگاه پيام نور يه برتري عمده نسبت به دانشگاه هاي سراسري داشت، اينجا فضاي بيشتري براي ارتباط وجود داشت و به دانشجوها تجربه ي اجتماعي بسيار بيشتري مي داد. به همين خاطر دوستام (بهتره بگم دوستاي سابقم!) همه كاري مي كردن كه يه وقت موقعيت خودشون در درون گروههاي دوستي داخل دانشگاه از دست ندن، و تقريبا تمامي شون تصميم گرفتن كه بي خيال ِ اينجانب شوند! قسمت هفتم و اينطوري شد كه من يهو بين دوستام تو دانشگاه پيام نور تنها شدم. يعني هيچكس ديگه نمي خواست باهام دوست بشه، و هيچ كس هم ميلي نداشت كه باهام همصحبت بشه، خيلي غم انگيزه نه؟ ولي باز خدا رو شكر مي كردم كه اون مصيبتي كه گرفتارش شده بودم تنهايي بود، نه احساس ِ تنهايي، مي دونين كه تفاوتش چيه كه؟ نمي دونين؟ اههه ... بزار بگم خب... بعضي وقتها هست كه مثلا مث ِ الان ِ من، شما يه كار عجيب غريبي مي كنين (يه سوتي مي دين اساسي!) بعد يهو همه دوستها و آشناها از دور و برتون پرت و پلا مي شن و تا مدتي محلتون نمي زارن و يه جورايي سر سنگين برخورد مي كنن و اغلب بصورت شتر ديدي نديدي باهاتون برخورد مي كنن و مثلا اگه تو صحن دانشكده شما رو ببينن انگار نه انگار كه موجودي به نام تو در اين عالم خاكي وجود داره! (بقول مشهدي ها بي خيالي طي مي كنن داداششش...) البته خب تا يه مدتي اينجورين ولي چون انسان ذاتا فراموشكار ِ بعدا باز حالشون خوب مي شه و اگه دوباره ضايع بازي در نياري ممكنه بهت نزديك بشن (البته در يه صورت هست كه فراموش نمي كنن و اونوقته كه شما محكوم به تنهايي مي شين، اتفاقا همين مصيبت هم سر من اومد! حالا بريم جلوتر بهتون مي گم). ولي يه وقت ديگه هست كه شما احساس ِ تنهايي مي كنين، اينو خدائيش ديگه نمي شه كاريش كرد! مي دونين چجوريه؟ اينه كه شما متاسفانه يه آدم ايده آليست ِ جدي هستين، از اونايي كه همش توي آدمهاي اطرافشون انگار دنبال يه جور گمشده مي گردن، يه جور مخاطب براي اون من ي در وجودشون كه انگار در خيلي از موقعيتها نتونسته خودشو نشون بده، و حالا دنبال يه مخاطب مي گرده تا بتونه در همراهي با اون براي اولين بار در زندگيش خودش باشه، خود ِ واقعيش، يا بهتره بگيم بهترين خودي كه در وجودش هست... بهمين خاطر اين آدم ممكنه در طول روز با آدماي زيادي برخورد كنه، دوستها، همكارها، اقوام و ... و حتي باهاشون بگه بخنده، شوخي كنه، كمكشون كنه، پاي درد دلشون بشينه و ... ولي ... بازم در قلبش تنهاست، و اين تنهايي كمي آزار دهنده اس... بگذريم! بهرحال همانطور كه گفتم تنهايي ِ من از اون احساس ِ تنهايي ها نبود، ولي يه روز كه توي محوطه دانشگاه ايستاده بودم، فهميدم كه قضيه بيخ پيدا كرده و نمي تونم به اين خيال باشم كه حالا بعدا فراموشش مي كنن و همه چي رو براه مي شه. راستش قضيه اين بود كه همونطور كه گفتم توي محوطه يه گوشه اي همينجوري برا خودم ايستاده بودم كه يهو ديدم استاد انحرافات مون با چند تا از دانشجوها دارن مستقيم بهم نزديك مي شن. استادم اومد و درست جلوي من ايستاد و بدون اين كه به من توجهي داشته باشه رو به دانشجوهايي كه دورشو گرفته بودن كرد و گفت: خب ايني كه الان اينجا مشاهده مي كنين (با دست منو نشون داد) يك نمونه ي خوب از يك منحرف اجتماعي است، در نظر دارين كه اون چطور هنجارها و ارزشهاي پذيرفته شده رو زير پا گذاشته ... بعد از كمي مكث بلندتر گفت: نظريه ي برچسب رو كه به خاطر دارين؟ و چند تا از دانشجوها كه هر كدوم برگهه هايي دستشون بود، همانطور كه مي نوشتن با خودشون تكرار كردن « نظريه ي برچسب رو كه به خاطر دارين؟ » بقيه هم ساكت بودن ولي احتمالا داشتن همينو مي نوشتن و وقتي نوشتنشون تموم سرشونو بلند كردن با دهانهاي باز به استاد خيره شدن كه حالا بعدش چي مي خواد بگه! استاد كه اينو شنيد داد زد: نه اينو نگفتم كه بنويسين، ازتون پرسيدم، نظريه ي برچسب يادتون هست؟ و باز دانشجوها (مخصوصا دخترا) سرشونو پايين انداختن و باز نوشتن: نه اينو نگفتم كه بنويسين، ازتون ... بعضي از پسرهام هيچي دستشون نبود و بي خيال در حالي كه دستاشون تو جيب شلوارشون بود، وايستاده بودن و گوش مي كردن، البته به اين خاطر نبود كه اون نظريه رو بلد بودن، يام حرفاي استاد براشون تكراري شده بود ، بلكه به اين خاطر بود كه اصولا اون پسرا از هفت دولت آزاد بودن! يعني برا دانشجوها به طور كلي چه نظريه ي جامعه شناسي بگي چه شكافت هسته اي خيلي تفاوتي نمي كنه، يه عده شون با پشتكار تمام سرشون پايينه و دارن جزوه مي نويسن و يه عده ي ديگه بي خيال نگاهت مي كنن و آدامس مي جون! استاد كه يه كمي داغ كرده بود، يه نگاهي بهشون كرد و در حالي كه سرشو از روي تاسف تكان مي داد، ادامه ي صحبتهاشو پي گرفت: بله، به اين آقا همانطور كه توي كلاس اشاره داشتم برچسب « بي ادب » خورده، و بدين ترتيب ايشون در تمامي سالهايي كه اينجا هستند، اين برچسب رو همواره با خود خواهند داشت. اين بقول گافمن داغ ننگي است كه همواره همراه او خواهد بود ... در همون لحظه يكي از دخترا دستشو بلند كرد و استاد به هواي اين سوالي داره با شور و اشتياق فوق العاده گفت: بله بله بفرماييد، سوالي داشتيد؟ و دختره گفت: ببخشيد استاد مي شه يه كم آهسته تر بگين، آخه نمي رسيم! يكي دو تا از پسرايي كه اون عقب تر بودن پوزخندي زدن و سرشونو پايين انداختن، و استاد كه معلوم بود تو ذوقش خورده گفت: خيلي خب، كلاس تمومه ... و راهشو كشيد و رفت. "تمام" برگرفته شده از وبلاگ http://www.social-me.blogfa.com
مرتبط باموضوع : دغدغههاي يك پسر كاركردگرا [ چهارشنبه، 24 آذر ماه، 1389 ] 60 مشاهده
یك داستان جامعه شناختي [ دوشنبه، 20 مهر ماه، 1388 ] 57 مشاهده
قسمت اول: دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا [ سه شنبه، 23 آذر ماه، 1389 ] 88 مشاهده
|
امتیاز دهی به مطلب |