عضويت سريع

شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
رمز عبور:
تايپ مجدد:

کد امنیتی

 

مترجم سایت

 

دیکشنری لغات

 

پیام کوتاه

ارشيو پيغام کوتاه   

 

یك داستان جامعه شناختي

 
قسمت اول : يك جامعه شناس خردگرا

در سالهاي نه چندان دور در شهر ما پسري زندگي مي كرد كه يك روز همينطور كه داشت توي خيابان براي خودش راه مي رفت با خود فكر كرد كه بايد « خردگرا » تر شود به همين خاطر آبنبات چوبي ايي كه در دهان داشت را گرفت و پرت كرد توي سطل زباله ، و بلافاصله رفت همين دانشگاه آنطرف شهرشان و در رشته « جامعه شناسي » ثبت نام نمود و بلافاصله بدون اين كه حتي كتابي درباره آن خوانده باشد ، علاقه اي بس مضاعف به آن رشته در وجود خويش يافت. او بيش از هر چيز به « كاربرد تحليل هاي جامعه شناختي در زندگي روزانه » خويش توجه داشت به همين خاطر در همان روز ثبت نام در راه بازگشت به خانه به گدايي كه هميشه سر كوچه شان مي نشست با مهرباني تمام برخورد كرد و تمامي پول هايش را به او بخشيد چرا كه معتقد شده بود اين ها جزء طبقات محكوم جامعه اند و او موظف است در مقابل بورژواها از حقوقشان دفاع نمايد. اين بود كه سنگي از روي زمين برداشت و پرت كرد به پنجره هتلي كه درست آنطرف خيابان بود. او همچون يك انقلابي متعهد به ته كوچه شان فرار مي كرد در حالي كه صداي شكستن شيشه و فرو ريختنش را از پشت سر مي شنيد. وقتي به خانه رسيد در اولين اقدام به اتاقش رفت ، جلوي كامپيوترش نشست و انواع و اقسام بازيهاي كامپيوتري كه بر روي هارد ذخيره نموده بود « آن اينستال » كرد. در همين حين ناگاه سوالي به ذهنش رسيد: آيا بخشيدن همه پولهايش در كنش متقابلي كه با آن گداي سر كوچه داشت يك كنش عقلاني بود ؟ او كمي افسرده شد و با خودش تصميم گرفت كه از اين به بعد در رويكردهاي ديگر زندگي اش تصميمات عقلاني تري اتخاذ نمايد و ...
 



يدر واقع ساختارهاي زندگي خويش را چنان سازمان بخشد كه در بلند مدت ، كمترين احتمال چنين كنشهاي غير عقلاني ايي وجود داشته باشد. به همين لحاظ نقشه اي برداشت و از روي آن « ساختار » مسير رفتن به دانشگاهش را تغيير داد. در نتيجه از فرداي آنروز از در پشتي و كوچه بغلي و به شكل خميده و يواشكي به سمت دانشگاه به راه افتاد. اما چون در تحليلهاي خويش دچار اشتباه شده بود و در واقع عواملي را در تبيين اين پديده در نظر نگرفته بود به ناگاه با همان گداي ديروزي در كوچه بغلي برخورد كرد. گداي مزبور كه خاطره خوشي از كنش متقابل ديروز در ذهن داشت بر طبق نظريه رفتارگرايي همچون يك « لومپن پرولتاريا » به او هجوم آورد و پسر قبل از آن كه مجبور شود براي مرتبه اي ديگر تمامي پولهايش را به او ببخشد در صدد فهم « علت هاي پنهان » اين پديده برآمد و از او پرسيد: اه ، تو كه ديروز كوچه قبلي بودي ؟ و گداي مزبور كه همچنان با چشمهاي از حدقه در آمده و آب دهان راه افتاده ، به او نگاه مي كرد با عجله گفت: صبح ها اينجا شلوغ تره ، بعد از ظهرها كوچه قبلي . و پسر فهميد كه در تبيين خويش مسئله زمان را در نظر نگرفته بوده و اين اشتباه برايش گران تمام شد چرا كه مجبور شد تا دانشگاه پياده برود ، به كلاسش دير برسد و كلاسهاي بعد از ظهر را با صداي « قور قور » شكمش بگذراند.

بدين ترتيب پسر داستان ما ، شش ماه آينده را در چگونگي حل اين « مسئله اجتماعي » گذراند و هر بار چون علت تازه اي را در نظر نگرفته بود با شكست مواجه مي گرديد و مجبور مي شد تمامي پولهايش را به آن گدا بدهد طوريكه گداي مزبور پس از دو ماه كت و شلوار تازه اي براي خود خريده بود و چهار ماه بعد با اتومبيل پرايد سر كارش حاضر مي شد. اين جا بود كه پسر دريافت در علوم انساني پيش بيني وقايع تا چه حد غيرممكن و هزينه بر است.

اما سرانجام علوم طبيعي و در واقع علم فيزيك به دادش رسيد و او توانست به كمك يك « ابزار » علمي يعني يك دوربين ، صبح ها به پشت بام رفته و كوچه هاي اطراف را از نظر بگذراند تا موقعيت دقيق گداي مزبور ( حجم ، جرم ، شتاب ، تكانه حركتي و ... را در سرعت هاي پايين و بر حسب پارادايم نيوتني ) را دريابد و ساختار مسير رفتن به دانشگاه را بر مبناي « داده » هاي گرفته شده از دوربين سازمان بخشد و براي هميشه اين مشكل را حل كند.

اوايل ترم دوم بود و پسر جامعه شناس ما باز همينطور براي خودش توي محوطه دانشگاه جلوي آب سرد كن ايستاده بود و در تفكرات جامعه شناختي اش غرق گشته بود و با خود مي انديشيد كه چگونه مي تواند به شكل عقلاني تري از اين آب سرد كن استفاده كرده و رفع تشنگي نمايد چرا كه به نظرش مي رسيد آن كنش سنتي « با دست آب خوردن » كارايي خويش را در جامعه پست مدرن ( با توجه به مشكلات هميشگي « پيچيدگي روابط و ساختارها ، عدم قطعيت و رشد فزاينده رسانه هاي ارتباط جمعي و مسئله دهكده جهاني و ... » ) از دست داده و حال روشهاي بهتري بايد جايگزين گردد. او داشت به نظريه پردازي هاي ممكن در اين ارتباط فكر مي كرد و اين كه چرا آب سرد كن الان قطع شده كه يه دفعه صدايي از پشت سرش شنيد: سلام .

وقتي به پشت سرش نگاه كرد ، چند لحظه اي طول كشيد كه تشخيص دهد در مقابلش يك موجود انساني ايستاده است كه با توجه به نحوه لباس پوشيدنش توانست تشخيص دهد كه او يك موجود انساني مونث است. در واقع دختري تقريبا در يك متري او ايستاده بود و ساكت ، آرام و مستقيم نگاهش مي كرد.

پسر به او نگاه مي كرد و سعي داشت از روي نحوه لباس پوشيدنش ، شيوه آرايشش و ميزان سانتي مترهايي كه مغنعه اش از جلو پيشاني فاصله گرفته و به عقب رفته بود ، جايگاه طبقاتي وي را مشخص سازد تا به طور كلي نوع جهان بيني و افكار او و در نهايت كنشهاي احتمالي آينده اش را دريابد. پسر در حال تجزيه ، تحليل وضعيت بود كه دختر صحبتش را آغاز كرد در حالي كه چهره اش كمي سرخ شده بود و صدايش محسوس مي لرزيد: ببخشيد مي شه چند لحظه وقتتون و بگيرم ؟ پسر به ساعتش نگاه كرد و گفت: ايرادي نداره ، سي ثانيه مي تونم بهتون وقت بدم. دختر كمي مكث كرد ، نفس عميقي كشيد بعد گفت: راستش احساس كردم كه بايد احساسم و بهتون بگم . پسر پرسيد: من شما رو مي شناسم ؟ و دختر گفت: نه ، راستش شما روز ثبت نام از كنارم رد شدين ، من از همونوقت يه احساس خاصي … . پسر با تعجب پرسيد: ببخشين ؟؟؟ شما رشته تون چيه ؟ دختر گفت: ادبيات مي خونم. و پسر گفت: آهان ، حالا فهميدم. و دختر ادامه داد: مي خواستم ازتون بخوام كه ... . پسر گفت: در واقع شما پيشنهاد يه گروه دو نفره رو مي دين درسته ؟ دختر كه چهره اش گلگون تر شده بود و سرش و پايين انداخته بود گفت: راستش اينجوري كه نه … .

و پسر گلويي صاف كرد و در حالي كه خود را براي يك سخنراني آماده مي كرد گفت: شما مي دونين تو يه گروه دو نفري از يه طرف آدما وقتي به هم نزديك مي شن احتمال كشمكش بينشون خيلي زياد مي شه و از طرف ديگه « كهكشاني از علتها » هميشه بر همه پديده هاي اجتماعي و بخصوص اين پديده وارد مي شه كه اگه نتونيم تبيينش كنيم ، اون و مطمئنن به سوي از هم پاشيدگي مي كشونه و … . آخر سر گفت: من بايد شما رو بيشتر بشناسم و پرسيد: شما « شيوه توليد زندگي مادي » تون چيه ؟ دختر كه چند دقيقه اي همانطور ساكت جلوي پسر ايستاده بود و مستقيم نگاهش مي كرد آرام گفت: اين حرفا يعني چي ؟ مي خواي بگي دوستم نداري ؟ و بعد يه دفعه عصباني تر و خشن تر و وحشتناك تر شد و جيغ كشيد: يعني دوستم نداري ؟؟؟

پسر با لكنت زبان خواست چند كلمه ديگر به توضيحات جامعه شناختي اش اضافه كند كه ناگاه برخورد چيز محكمي را به چانه اش احساس كرد و تا آمد به خودش بيايد خود را پشت آب سرد كن يافت كه تا ديوار فقط به اندازه يك بدن جا داشت. همانوقت صداي « مرد ميانسال سرماخورده اي » را شنيد كه گفت: شيوه توليد زندگي ماديم اينه . و پسر وقتي نگاه كرد فهميد كه صدا در واقع از همان دختر بوده بعد همانطور كه دور شدنش را مي ديد با خود ناليد: من كه گفتم كشمكش پيش مياد ... .

لحظاتي بعد پسر همانطور كه بين ديوار و آب سرد كن گير كرده بود داشت فكر مي كرد كه چگونه و با كدام شيوه عقلاني خود را از اين جا بيرون بكشد كه آخر سر هم به كمك فن آوري ارتباطات ( « كمك ، آخ ، كمك » ) و چند عامل خارجي ( چند دانشجوي رهگذر ) به اين مهم دست يافت.

وقتي سرپا شد به ادامه تحقيقاتش پرداخت و از يكي از اطرافيانش پرسيد: ببخشيد اين آب سرد كن چرا قطع شده ؟ طرف نگاهي بهش كرد و گفت: خوب زمستونه ديگه ! ! ! - آه ، درسته ، به نكته مهمي اشاره كرديد ، متشكرم . و در حالي كه از آنجا دور مي شد با خود فكر كرد كه باز عامل پيش بيني نشده اي از آن كهكشان علت ها ، نزديك بود تحقيقاتش را منحرف سازد.

فرداي آن روز باز پسر همانطور توي محوطه داشت براي خودش قدم مي زد و به اين مسئله مي انديشيد كه بايد پروژه « آب سرد كن » را به زمان گرم شدن هوا موكول سازد كه ناگاه با همان دختر ديروزي روبرو شد باز هم چند لحظه اي طول كشيد كه تشخيص دهد اين يك موجود انساني است ، مونث بوده و آشناست. – سلام . – سلام . اين بار صداي پسر مي لرزيد. دختر به آرامي گفت: مي خواستم به خاطر ديروز ازتون عذرخواهي كنم راستش من نفهميدم ... . پسر ميان حرفش پريد و گفت: اشكالي نداره ، ديروز و فراموش كنيد ، در واقع شما يه لحظه دچار « كنش عاطفي » شديد. دختر با همان آرامي ادامه داد: راستش مي خواستم بهتون بگم كه حتي اگه منو دوست نداشته باشيد ... من دوستتون دارم ... و اين ابديه .

پسر لحظاتي به چشمهاي تا حدي سرخ شده دختر نگاه كرد ، بعد لبخند زد و پرسيد: راستي اين ترياي دانشگاه اين ساعت بازه ؟

چشمان دختر برقي زد و در حالي كه مي خنديد گفت: ولي فكر نمي كنم هر دومون و با هم راه بدن . و در حالي كه به سمت تريا مي رفتند ، پسر توضيح داد كه : خوب البته در اين ارتباط برخي موانع فرهنگ شناختي وجود داره كه اگه ما بتونيم ساختار تريا رفتنمون رو به شكل عقلاني سازمان بديم اونوقت كمتر ممكنه با مشكلي برخورد كنيم . و رو به دختر كرد و گفت: من تجربيات خوبي در اين زمينه دارم … .

و دختر از اين كه با چنين پسر باتجربه و خردگرايي صميمي شده به خودش باليد.

در ادامه پسر از روش جامعه شناسي پارسونز برايش گفت طوري كه آخر سر دختر پرسيد: يعني مي خواي بگي دوستم داري ؟

بعد پسر يواشكي يه چيزي گفت و دختر از فرط شادي بار ديگر كنش عاطفي ايي از خود بروز داد كه پسر مجبور شد تمام بعد ازظهر را با لپ قرمز شده سر كلاسهايش حاضر شود.

برگرفته شده از وبلاگ http://www.social-me.blogfa.com

 

 



ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 20 مهر ماه، 1388 توسط modir  پرینت

مرتبط باموضوع :

 قسمت اول: دغدغه هاي يك پسر كاركردگرا  [ سه شنبه، 23 آذر ماه، 1389 ] 88 مشاهده
 دغدغه­هاي يك پسر كاركردگرا  [ چهارشنبه، 24 آذر ماه، 1389 ] 60 مشاهده
 داستانهای جامعه شناسی  [ شنبه، 4 دي ماه، 1389 ] 112 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها


 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب