عضويت سريع

شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
رمز عبور:
تايپ مجدد:

کد امنیتی

 

مترجم سایت

 

دیکشنری لغات

 

پیام کوتاه

ارشيو پيغام کوتاه   

 

اهمیت و نقش چندگانگی مفهوم در ساخت و شناخت نظریه  

 

چکیده:

این مقاله سعی برآن دارد تا با توجه به توصیه های بزرگان و صاحب نظران علم جامعه شناسی نظری، اهمیت و نقش کاربردی مفهوم در شناخت و ساخت نظریه را مورد بررسی قرار دهد. در این فرایند ایهام دیالک تیکی معانی مفاهیم و یکی از مهمترین وجوه آن یعنی تقابل مفاهیم تحلیلی و مکتبی مورد توجه قرار گرفته و مسئله جداسازی یا یکی انگاری هر کدام از آنها مورد بررسی قرار می گیرد.

مفاهیم کلیدی:

ایهام دیالک تیکی Dialectic Ambiguity

جامعه شناسی نظری Theorical Sociology

مفهوم تحلیلی Concept Analytic

مفهوم مکتبی / ایدئولوزیک Axiomatic Concept



 شناخت نظریه به نظر همان اندازه امری جدی و سخت است که ساخت آن. اما روال شرح و نقل نظریه های جامعه شناختی به گونه ای که خارج از چارچوب "جامعه شناختی نظری" متداول است اغلب به کج فهمی نظریه های علمی منجر می شود. یکی از زمینه های این مشکل بی توجهی به معانی چندگانه مفاهیم علمی و نقش آنها در ساخت نظریه است.
     مسئله اهمیت و نقش مفهوم در نظریه ها را شاید با این عبارت کنایه آمیز بلومر بتوان آغاز کرد که: "سخن گفتن از علم بدون مفاهیم مثل این است که بگوییم حکاکی بدون ابزار، جاده راه آهنی بدون ریل، پستانداری بدون استخوان و بالاخره داستانی عشقی اما بدون عشق. هر علمی بدون مفهوم یک مخلوق خیالی و عجیب خواهد بود." (Blumer, 1969; 153)

     بلومر بس از آوردن مثالهای فراوانی از مفاهیم مورد استفاده در حوزه های علوم از قبیل فیزیک، شیمی، زیست شناسی، روان شناسی و جامعه شناسی، آنگاه به چگونگی استفاده از این مفاهیم که قابلیت شک و نقد را برمی انگیزد اشاره می کند. او با توجه به استفاده علوم مختلف از مفاهیم در طول تاریخ علم نتیجه می گیرد که "کسی که به طور جدی اعلام کند که علم به شیوه ای که ما می شناسیم دارای هیچگونه مفاهیمی نیست، یا از مفاهیم و (اصطلاحات خاص) استفاده ای نمی کند احتمالا برخی معانی نامعلوم و مشکوک را به اصطلاحاتی که علم شناختی از آنها ندارد تحمیل کرده است" .(Ibid; 154)

      بدین ترتیب از نظر بلومر دو نکته مهم در کاربرد مفاهیم در نظریه های علمی بایستی مورد نظر قرار گیرد: نخست آنکه علم نظری جامعه شناسی، مثل هر علم دیگری دارای مفاهیم خاص خود باشد. دوم آنکه معانی مفاهیم بایستی به درستی درک و معرفی شوند تا ساخت و شناخت آنها دچار ابهام و ایهام نشود.

     چینوئی در سالهای آغازین توجه مجدد به نظریه ها در مغرب زمین اول بار در سال 1954 در باب نقش مفاهیم به خصوص در علم جامعه شناسی می نویسد: "اولین گام در برتری جامعه شناسی، مثل هر رشته علمی دیگری برتری مفاهیم بنیادین آن است. مفاهیم ابزارهای روشگرانه ای را بوجود می آورد که جامعه شناسی با آنها کار می کند. .(Chinoy, 1967;1)

      مارشال، نزدیک به چهل سال بعد در اواخر قرن بیستم، کارکرد و معنای مفهوم در علم را این گونه تعریف می کند:
      "واسطه های اصطلاح شناختی که به وسیلهء آن دانشمندان علوم اجتماعی به تحلیل پدیده های معنابخشی در خلال شرح پدیده ها به آنها و دسته بندی قضایای عمیق و گسترده تری از مشاهدات دست می زند .(Marshall, 1996; 80)

     وی سپس درهنگام تعریف نظریه می نویسد:
"هر نظریه شامل یک مجموعه روابط و تعاریف به هم مربوطی است که مفاهیم و فهم ما را از جهان تجربی در شیوه ای منظم و ترکیبی سامان می بخشد." (Ibid, 532).

       بنابراین نقش و کارکرد مفاهیم سامان بخشی هر نظریه ای است، همانگونه که بلومر قبلا در توضیح کارکرد مفهوم آن را به استخوان در بدن هر پستانداری شبیه دانست.

      کمی بعد از مارشال، جانسون نظریه را شامل "قضایای منطقا بهم مربوطی می داند که کاربرد منتج از آن برای توضیح و تبیین پدیده ها مورد استفاده قرار می گیرد.".(Johnson, 2000; 327)

       اهمیت نقش و کارکرد مفهوم در علم به عنوان تعاریف و روابط به هم مربوط و منطقی که بنیاد علم را ساخته و پرداخته نموده و چارچوب و ترکیبی منظم برای فهم و شرح جهان اجتماعی فراهم می کند، در تمام توجهات نقل شده ی بالا دیده می شود. اما در برابر چنین کارکرد مهم مفاهیم، بی توجهی به معانی درست مفاهیم و کاربرد آنها چه بسا خطرناک تر از آن باشد که از اهمیت کارآیی مفاهیم غفلت بورزیم.

در این مقاله تنها به یکی از علل ایهام و ابهام معنانی در مفاهیم مورد استفاده علم و به خصوص کاربرد نادرست آنها در شرح نظریه های جامعه شناسی اشاره می شود.

 

 
چندگانگی معانی مفهوم
     گولدنر در شرح آنچه در ساخت یک نظریه دخالت دارد به دو نوع فرضیه اشاره می کند. به نظر او به همان شرحی که بلومر از طرح مفهوم حساس (Sensitize) درنظر داشت جهان اجتماعی و عناصر آن به گونه های درونی و بیرونی و اغلب به شیوه هائی ناخودآگاه ذهن نظریه پرداز را معطوف و حساس به رویکردها و چشم اندازهایی خاص می کند. (Gouldner, 1960; 30-31) .

      وی این فرضیات را فرضیات جهانی می خواند که می تواند بر روی مفروضات زمینه ای(Background Assumptions) تاثیر گذاری و تعیین کنندگی داشته باشد. گولدنر مایل است مفروضات زمینه ای را مفروضات قلمرو خاص نیز (Domain assumptions) بنامد. "مفروضات قلمرو خاص نسبت به فرضیه جهانی کاربرد محدوتری دارد ولی هردوی آنها مفروضات زمینه ای هستند." (Ibid; 31).

       تا آنجا که به موضوع این مقاله مربوط می شود تمام تقسیم بندی های مورد نظر گولدنر به یک معنا نشان دهندة تاثیر گرایش های از پیش بوجود آمدة نظریه پرداز است که اشاره به گرایش های مکتبی پژوهشگر دارد و می تواند در زمینهء وسیع تری به عنوان مفروضات زمینه ای یا در زمینهء محدودتری به عنوان مفروضات قلمرو خاص تعریف شوند که در قالبی کلی تر از چارچوب و زمینه ی وسیع تر فرضیهء جهانی سرچشمه می گیرد.

      روشن است که این مفاهیم نشان دهندهء گرایش های نظری ای هستند که همانگونه که گولدنر هم توصیه می کند با اصطلاح مفروضات مسلم تعریف می شوند، یعنی گرایشات و باورهایی که در شکل قضایای بدیهی تعریف و پذیرفته شده اند. مفروضات مسلم قضایایی هستند که "... در علوم به خودی خود بدیهی تلقی می شوند، یا بیانی حقیقی از وقایع است که درستی آن به عنوان شرط مقدماتی تلقی شده است، اگرچه اثبات نشده ولی با هیچ یک از حقایق یا اصول علمی متناقض نبوده بلکه یک فرض ضروری و خردمندانه است..(Theodorson and Theodorson; 30)
      اما به همین دلیل که این مفاهیم از قبل اثبات و بدیهی تلقی شده و تاثیرگذار بر دیگر مفروضات است و به دلیل تفاوتی که در زمینه های معرفت شناختی بر نظریه پردازان و آراء آنان ایجاد می کند در منظر هر نظریه پرداز معنای خاصی پیدا می کند. بنابراین مفاهیمی که از مفروضات مسلم سرچشمه گرفته اند مفاهیمی مکتبی یا ایدئولوژیک هستند و به دلیل پایه های مکتبی و ایدئولزیک قلمرو نظری نظریه پردازان را از هم جدا می سازد.

       در برابر این مفهوم تفکیک کننده، مفاهیم دیگری نیز بایستی در رشتهء جامعه شناسی موجود باشد تا اصالت و حیثیت علمی این رشته را در برابر آنچه که برای نخستین بار دورکیم کاهش گرایی جامعه شناختی می نامید (Sociological Reductionism) حفظ کند: یعنی مفاهیمی که در میان تمام نظریه پردازان تنها یک رشته به عنوان ساختار اصلی منظر و چشم انداز آن رشته مشترک است. بدیهی است که چنین مفاهیم و مفروضاتی نشان دهندهء وجه تشابه چسم انداز جامعه شناسان در برابر روانشناسان و دیگر نظریه پردازان در علوم مختلف است.
تقابل مفهوم تحلیلی و مفهوم مکتبی

 
به تعبیر گولدنر مفروضات زمینه ای از فرضیه جهانی برخیزد و مفروضات قلمرو خاص را تحت تاثیر می گیرد. مفروضات خاص نیز "همان مفروضات زمینه ای است که نسبت به اعضا یک قلمرو خاص کاربرد پیدا می کند." .(Gouldner; 31.) این همان مفهومی است که مرتن آن را مفاهیم ایدئولوژیک می خواند و معتقد است اگرچه هر نظریه پرداز ناگزیر از پردازش و تبیین نظری داده ها براساس چنین مفاهیمی است اما درهمان حال می بایستی و می از طیف ایدئولوژیک مفروضات جدا شده و مفاهیم جامعه شناختی را خارج از طیف ایدئولوزیک، به شیوه های ناب جامعه شناختی ببیند، یعنی به شکلی که تمام جامعه شناسان فراتر از گرایشات مفروضه ای مسلم، به شیوه های یکسان و به عنوان نظریه پردازان یک رشته به آن می نگرند.

      برای مثال آیا هر تحلیل کارکردی، کارکردگرایانه است؟ آیا فقط کارکردگرایان که ما آنها را کارکردگرایان انسجامی می خوانیم، می توانند تحلیل کارکردی انجام دهند؟ و مثلا تضادگرایان نمی توانند تحلیل کارکردی کنند؟ اینجا است که به نظر می رسد معنای مفاهیم خاص در نظریه های جامعه شناسی - مثلا کارکرد- چندگانه است. شاید در نگاه اول دست کم به توان به همان دو معنایی که مرتن توصیه می کند اکتفا کرد و به روال بالا معنای کارکردی مفهوم کارکرد را ار معنای کارکردگرایانة آن جدا نمود. به نظر مرتن:
      "این حقیقت که تحلیل کارکردی درکار برخی ذاتا محافظه کارانه یا ذاتا انقلابی دیده شده است خود موءید این نکته است که مفهوم تحلیل کارکردی ذاتا نه انقلابی و نه محافظه کارانه است.". (Merton, 1968; 93.)

       یعنی تحلیل کارکردی در معنایی به ذوق و گرایش تضادگرایان و مارکسی ها نزدیک می شود و در معنایی دیگر به ذوق و گرایش محافظه کاران یا انسجام گرایان، این تفاوت معنا به نظر مرتن نشان دهندهء این نکته است که معنای تحلیل کارکردی در واقعیت و پهنهء رشته ی جامعه شناسی- و نه در گستره ی مکاتب جامعه شناختی- ایدئولوژیک و مکتبی نیست. او در توضیح این مطلب می افزاید:
"این نشان دهنده این واقعیت است که تحلیل کارکردی درگیر هیچ تعهد ایوئولوژیک ضمنی نیست."(Ibid.).

        یعنی به دلیل درگیر نبودن با هیچ گونه تعهد ایدلوژیک – این مفهوم به ناگزیر مفهومی عام و مفروضه ای مسلم در گستره ی فرامکتبی جامعه شناسی و به عنوان مفهومی غیرمکتبی یا در اصطلاحی که ما به کار می بریم مفهومی تحلیلی است. اما ایهام معانی و چندگانگی آنها در مفاهیم علمی موجب می شود که مفهوم تحلیلی هر مفهوم علمی در پرده ای از روابط معنی دار با طیف های ایدلوژیک و غیرایدلوژیک تعریف شود. این درهم آمیختگی ایهامی یا به زبان گورویچ این ایهام دیالکتیکی به ناگزیر خطر اشتباه مفهوم ایدئولوژیک یا مکتبی از مفهوم غیر ایدئولوژیک یا تحلیلی را بوجود می آورد. مرتن ایهام دیالک تیکی در چندگانگی مفاهیم علمی را این گونه دنبال می کند که اگرچه برای مثال "تحلیل کارکردی درگیر هیچ گونه تعهد ایدئولوژیک ضمنی نیست" اما در همان حال "... مثل هر تحلیل جامعه شناختی دیگری محکوم است با طیف وسیعی از ارزشهای ایدئولوژیک (یا مکتبی) آمیخته شده باشد." (Ibid.).

      حال اگر در شناخت یک نظریه نتوان میان این دو طیف معنا ابهام را بازشناخت در حقیقت مفاهیم ایدئولوژیک که وجه اختلاف میان مکاتب است را با مفاهیم فرامکتبی یا تحلیلی که وجه تشابه جامعه شناسان و سامان دهندهء نظم رشته ای جامعه شناسی است در هم آمیخته ایم و نه تنها ساختار نظری رشتة علمی جامعه شناختی را مخدوش ساخته ایم بلکه از معانی چندگانه ی مفاهیم تنها یکی از معانی را برگرفته و آن را تنها معنای واقعی مفهوم تلقی می کنیم. به همین دلیل این معنای نادرست رواج می گیرد که مثلا مفهوم دیالک تیک یا تضاد تنها نزد مارکس گرایان کاربرد داشته و برای مثال نزد پارسنز کاربردی ندارد. یا مفهوم نظم تنها در کارکردگرایی انسجامی کاربست دارد و نه در حوزه ی نظری مارکسی. در صورتی که نه تنها تمام نظریه پردازان از معانی چندگانهء مفاهیم جامعه شناختی بهره برده اند بلکه گاه به صراحت هم بیان نموده اند که مثلا مفهوم تضاد در میان مفاهیم جامعه شناسان مکاتب مختلف موجود و کارآیی داشته اند. یعنی در چنین رویکردی مثلا مفهوم تضاد در معنای فرامکتبی و تحلیلی آن مورد توجه است، و نه معنای مکتبی یا فلسفی آن، به شیوه ای که کالینز آن را بیان می کند.

     کالینز در توضیح و شرح چارچوب تبیینی تضاد، یعنی کاربست تحلیلی و فرامکتبی تضاد، بر خلاف شرح های جاری و نادرستی که کاربست تضاد را در چند مکتب تضادی و مارکسی محدود می کند، به معنای تحلیلی و فرامکتبی مفهوم تضاد که نزد همهء جامعه شناسان از همه مکاتب مختلف جامعه شناختی کارآیی وسیع داشته است اشاره می کند:
       "از سودمندترین سنت های نظریه ی تبیینی (Explanatory) سنت نظری تضاد است: از ماکیاولی و هابس گرفته تا مارکس و وبر."(Collins,     1975; 56)

        یعنی کاربست مفهوم تضاد در گسترهء عمومی جامعه شناسی کاربستی مکتبی نیست و افرادی چون مارکس و وبر یا دروکیم و گافمن یا دیگران از مکاتب مختلف آن را در تحلیلهای خود به کار می گیرند.
       به نظر کالینز اهمیت کارآیی مفهوم تضاد در معنای تحلیلی یا غیرفلسفی یعنی معنای فرا مکتبی و تبیینی آن را زمانی می توانیم درک کنیم که در ساخت و شناخت نظریه ها بتوانیم معنای مفهوم تحلیلی هر اصطلاحی را از معنای مفهوم مکتبی آن جدا سازیم: او به صراحت اعلام می کند که "اگر ما مهمترین طرح علیت شناسی آن ها را از اصول فلسفی و مکتبی آنها جدا کنیم می توانیم به نتایج زیر برسیم.". (Ibid. یعنی نتایجی که ما را به فهم کاربردی مفهوم تحلیلی و فرامکتبی تضاد در پهنه ی وسیعی از نظریات مختلف هدایت می کند.
      کالینز در شرح مطلب فوق می افزاید که همه متفکرین از قدیم تاکنون به مفهوم تضاد یا مفهوم تحلیلی آن، به عنوان اساسی ترین مفهوم در تبیین نظری خویش از جهان اشاره کرده اند:
     "ماکیاول و هابس به اساسی ترین واقعیت دربارهء جامعهء بشری اشاره کردند... مارکس... نظریهء تکامل اقتصادی که چرخ های نظام اجتماعی را به سوی آیندهء سیاسی مطلوبی هدایت می کند را بر آن افزود... و وبر.... با تبدیل وضع طبقاتی به پایگاهی... و طرح مسئله مشروعیت، مسئلهء اصلی نظریهء سلطه را... با همین نگرش توصیف نمود.".(Ibid; 57.)

       به دیگر سخن مفهوم تحلیلی تضاد در میان همهء متفکرین بالا موجود بوده است ولی هر کدام با مفهوم مکتبی خود آن را مثلا به عنوان مفهوم مکتبی تضاد اقتصادی یا مفهوم مکتبی تضاد پایگاهی و اقتداری توضیح داده اند. یعنی در شناخت نظریه می بایستی دانست که کدام یک از مفاهیم به کار رفته تحلیلی یا مکتبی هستند و هر نظریه به چه میزان توانسته است از مفاهیم تحلیلی کاربست مکتبی بوجود بیاورد. تنها به این شکل است که فرایند گسترش و تکامل نظریه ها و چگونگی ساخت نظریه برملا و شناخته شود. کالینز در ادامهء مباحث خویش به کاربست مفهوم تحلیلی تضاد در نظریه های فروید، نیچه، دورکیم، گافمن و غیره اشاره های روشن کرده (نیز: نک: تنهایی، 1382.) و می افزاید:

       "... اینجا وبر به تعبیری مشابه با کسانی چون دورکیم، فروید و نیچه می رسد... تحلیل دورکیم از آداب در این نمونه می تواند نشان دهد که چگونه مکانیزم هایی که بندهای عاطفی را ایجاد می کنند ساخته می شوند... دورکیم و گافمن به نظر می آید که دانش و آگاهی ما را از مکانیزم های ایجاد کنندهء (بندها و) محصولات عاطفی گسترش دهند، ولی در چارچوب نظریه ی وبر..." .(Ibid; 58-9)

      به دیگر سخن به نظر کالینز - که نظری درست نیز هست- پهنه و گسترة تحلیل تضاد در معنای مفهوم تحلیلی آن در نظریه ی وبر بسیار کاراتر از بقیهء صاحب نظران است تا جایی که دورکیم و گافمن را نیز عمیقا تحت تاثیر گرفته است. این گستردگی به نظر ما می تواند به دلیل کاربست مفهوم تحلیلی دیالک تیک در معنای چند اسلوبی آن در نظریه وبر باشد. به همین دلیل است که نزد برخی نظریه پردازان به دلیل کاربرد ناقص دیالک تیک یا معنای چند تک اسلوبی آن فضای میدان تحلیل آنها بطور جدی کاهش پیدا کرده است. (برای بحث بیشتر نک: تنهایی، 1382؛ فصل هفتم).

      در تجزیه و تحلیل دیگری بودن و بوریکاد به چندگانگی مفاهیم در نظریه ها اشاره کرده و علت شیوع آن را به ویزه در باب مفهوم دیالک تیک کنشی آگاهانه یا ناخودآگاه دانسته اند که جامعه شناسان را مجبور به پرهیز از این مفهوم نموده است. زیرا برچسبهای سیاسی و دینی می توانسته است دامن گیر این نظریه پردازان شود و زندگی وشغل آنها را به مخاطره اندازد. بودن و بوریکاد وقوع چنین پرهیزی را نامطلوب و به عنوان بدشانسی جامعه شناسی ذکر کرده ولی معتقدند اگرچه جامعه شناسان از اسم و اصطلاح ظاهری دیالک تیک گریختند ولی هیچ گاه از فکر اصلی دیالک تیک نه تنها رها نشده بلکه بسیاری از ظرایف نظری خود را با مفهوم تحلیلی- و نه مکتبی- دیالک تیک توضیح داده اند. .(Boudon and Bourricaud, 1989)
      "از اصطلاح دیالک تیک در جامعه شناسی جدید پرهیز شده است زیرا بدون هیچ شکی بدشانسی ناشی از استفاده های سیاسی موجب چنین پرهیزی شده است. بنابراین فکر اصلی دیالک تیک با نام های مختلفی ادامه حیات داشته است.".(Ibid; 125)

      آنها سپس تاکید می کنند که کاربری فکر دیالک تیک – به معنای تحلیلی آن- نه به صورت محدود بلکه به صورت گسترده ای در تحقیقات جامعه شناختی بی شماری دیده می شود: به نظر آنها "کاربست فکر اصلی دیالک تیک که در پژوهشهای جامعه شناختی گونه گونی آشکار شده اند بی شمارند." (Ibid.)

      آنگاه به کاربست مفهوم تحلیلی دیالک تیک در دو نظریه پرداز بزرگ جهانی یعنی وبر و مرتن اشاره می کنند مطلبی که ارائهء آن در برابر برخی جامعه شناسان ااین مرز و بوم گاه تولید تعجب و اعتراض می کند:
     برای مثال مفهوم تحلیلی دیالک تیک را می توان در نظریهء "پیش بینی خود شکوفا شده" مرتن... و نظریه ی تاثیر اخلاق کالوینی بر گسترش سرمایه داری در نظریه ی وبر...."(Ibid) مشاهده نمود. هم چنان بسیاری دیگر از نمونه هایی از کاربرد همین مفهوم تحلیلی دیالک تیک را می توان نشان داد.
        بودن و بوریکاد به تاثیر کاربری فکر دیالک تیک در حوزهء جدید تفکیک مکاتب عوامل گرایی از تفسیر گرایی که در دسته بندی بلومر از مکاتب عنوان شد و در حوزهء عمومی جامعه شناسی با نظریه ی جبر و اختیار درنظریه های بزرگان حوزه فرانکفورت یا وجودگرایان     (Existentialism)    و تقابل عاملیت و ساختار در نظریه های افرادی چون هابرماس و گیدنز به نامهای مختلف رخنه کرده اشاره نموده اند. این این اشاره خود نشان دهندهء تغییر کاربری مفهوم تحلیلی دیالک تیک پس از مارکس است. به این معنا یکی از مهمترین کارکرد های معنای تحلیلی مفهوم دیالک تیک آن است که توانسته است در آن واحد موضوع دخالت و عاملیت داوطلبانه ی کنش گر را در برابر نیروهای جبری ساختاری به عنوان تقابل هایی هم فراخوان توضیح دهد:
      "جامعه شناسی جدیدنه تنها فکر اصلی موجود در اندبشه ی دیالک تیکی دربارهء تماس ایدئولوژیک که مارکس آن را جایگزین اندیشه تدارک و پیش بینی کرد را گسترش داده، بلکه از این امر نیز آگاه است که در تحلیل های جامعه شناختی همان طور که نیروهای اجتماعی گمنام و اثرات غیر عمد ( به معنی جبرهای ساختاری) را بایستی محاسبه کرد، مثل اثرات ترکیب منظم، بلکه بایستی توان و حجم دخالت داوطلبانه (یعنی نقش عاملیت کنش گران) در این نیروهای اجتماعی – که در نظم (ساختاری) نظام اجتماعی خدمتگزار هستند- را نیز مورد توجه قرار داد (یا دقیقتر آن دسته از کنشگرانی در نظام اجتماعی که خدمتگزار هستند). انسان نه تنها تاریخ را بدون آن که بشناسد، می سازد، بلکه توان تغییر اراده ی خویش در تاریخ را نیز دارد." .(Ibid; 126)

       در جامعه شناسی رسمی آمریکائی نیز برخی از جامعه شناسان به اشکال مختلف و آشکارتری از کاربرد مفهوم دیالک تیک یاد نموده اند. برای مثال اگر چه پارسنر مطالعات زیادی پیرامون جامعه شناسی مارکسی نمی کند اما به شیوه ی معنای فرا مکتبی از کاربری عمومی دیالکتیک آگاه است،آنجا که به تبیین ساختار نظریه اش می پردازد می نویسد: "در گسترش ورشد دیالک تیکی مان در خلال پیچیدگی های پنج مقوله ی ساخت اجتماعی اکنون اجازه دهید به مسئله ی اقتصاد بپردازیم."(Parsons,1965;251)

       گولدنر نیز در شرح بر خورد پارسنیزم و مارکسیسم در جامعه شناسی رسمی آمریکائی به تاثیر مارکسیسم بر جامعه شنا سی آمریکائی اشاره نموده و آنرا آغازی برای جامعه شناسی دیالک تیکی دانسته است: " زمانی که جامعه شناسی عینی در شوروی به عنوان رشته ای رسمی ظهور کرد مارکسیسم به طور روز افزونی برجریان نقد پارسنیزم تاثیر گذارد واین آغازی برای رشد بیشتر جامعه شناسی دیالک تیکی بود."(Gouldner,1971;158.)

      بنا براین به عنوان آخرین کلام بایستی گفت که نقش و کارکرد مفاهیم تحلیلی در نظریه های مختلف تنها وقتی خوب شناخته می شود و می تواند به تصحیح، گسترش و تکامل علم نظری جامعه شناسی منتج شود که از مفهوم بسته و محدود مکتبی آن جدا شود، تا بدین شکل هم بتوان هر کدام از مفاهیم تحلیلی یا مکتبی را در جای خود نشاند، و تعریف نمود و هم در فرایند فرامکتبی و فرانظری گسترش چشم انداز نظری رشته ی جامعه شناسی را در تحول و تکامل مفاهیم تحلیلی، که گستره واقعی تر جامعه شناسی است، شناخت و بر اساس چنین امکانی ساخت نظریه های جدیدتر را بررسی نمود. در غیر این صورت و با یکی انگاری مفاهیم تحلیلی و مکتبی به ویژه به گونه ای که در شرح های جاری نظریه های جامعه شناسی معمول است که تنها مفاهیم مکتبی را بازشناسی کرده و از مفاهیم تحلیلی است و از مفاهیم تحلیلی حتی ذکری هم نشود قطعا علم عمیق نظریه های جامعه شناسی به سیاه چال نقل قولهایی غیر کاربردی راه پیدا می کند که شاید تنها شایستهء بایگانی تاریخ علم نظری جامعه شناسی باشد.
خلاصه
 
در این مقاله سعی گردید تا با توجه به شرح نظریه های چند اندیشمند و صاحب نظر جهانی در جامعه شناسی نظری مثل هربرت بلومر، رابرت مرتن، آلوین گولدنر، رندال کالینز، ریمون بودن و فرانسیس بوریکاد اهمیت و نقش کاربری مفهوم در شناخت و ساخت نظریه را مورد بررسی قرار دهد. در کاربری های مختلف مفهوم در علم جامعه شناسی نظری نخست ایهام دیالک تیکی معانی مفهوم و سپس مهمترین وجه این تقابل یعنی تقابل مفاهیم تحلیلی و مکتبی به عنوان مهمترین نکات مورد توجه بحث شد. در سرانجام این مقاله، لزوم جداسازی هر کدام از مفاهیم، پرهیز از یکی انگاری آنها و توجه به هرکدام در جایگاه نظری خود و حذف ننمودن آنها به ویژه حذف ننمودن مفاهیم تحلیلی به عنوان مهمترین توصیه نظری و بی توجهی به این امر به عنوان مهمترین چالش در جامعه شناسی نظری و فرایند شناخت و ساخت نظری معرفی گردید.

--------------------------------------------------------------------------------
کتابنامه
 تنهایی، ح.ا «جامعه شناسی نظری: مبانی، اصول و مفاهیم: مطالعه ای درباب جامعه شناسی معرفت علم جامعه شناختی» تهران: بهمن برنا، 1382.

 
گولدنر آلوین. «بحران جامعه شناسی غرب» ترجمه فریده ممتاز، تهرا

ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 5 مهر ماه، 1388 توسط modir  پرینت

مرتبط باموضوع :

 جامعه شناسی مارکس  [ پنجشنبه، 24 آذر ماه، 1390 ] 226 مشاهده
 سوالات حوزه هاومفاهیم جامعه شناسی  [ جمعه، 18 تير ماه، 1389 ] 102 مشاهده
 يورگن هابرماس دست‌پرور سنت جامعه‌شناسي آلمان  [ سه شنبه، 3 آبان ماه، 1390 ] 96 مشاهده
 معرفی کتاب ماکس وبر و جامعه شناسی شناخت  [ شنبه، 2 آبان ماه، 1388 ] 69 مشاهده
 منابع کارشناسی ارشد رشته های علوم اجتماعی  [ شنبه، 28 شهريور ماه، 1388 ] 190 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها


 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب